{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نمیدونم

پارت نمیدونم
ساکیکو کم نیاورد و اونجا هم یه مانگا دستش بود. شروع کرد به مطالعه کردن مانگا.

دو دقیقه بعد
ساکیکو :واای. یه پسره داره اونو میرسونه خونه. شاید داداشه.
ساتورو 'شاید

دو دقیقه بعد تر :
ساکیکو :اوه. داداششه.
یوتو:خب اینکه داداشت برسونتت کاملا عادیه
ساکیکو :داره میبوستش.
ساتورو :ناموصا؟!
ساکیکو :ناموصا
یوتو:شاید برادر ناتنیشه
ساکیکو :خفه شو وو. اینجوری که باحال نیست
شاید باورتون نشه. ولی ساکیکو عاشق این ژانر چرت وپرت هاست. (به سلایق توهین نمیکنم. فقط اسمشو نمیدونم)
ساتورو ازش مانگا رو گرفت :بسه دیگه. تو هنوز بچه ای. نباید اینارو بخونی. تا یه ماه انیمه نمیبینی و مانگا نمیخونی و گوشی نداری.
ساکیکو :وای وای. چقدر ترسیدم
یوتو :بیشتر تنبیهش کن. انیمه های ایچی میبینه.
ساکیکو :خفه شوووووووو
ساتورو :اوه چه غلطا. دیگه اصلا گوشی نداری
ساکیکو :داداشی غلط کردم. به خدا غلط کردم. هر چی جز گوشی. هر چی جز گوشی.

خدمتکاره :بانو گوجو. در شان شما نیست که به گوشی وابسته بشید.
ساکیکو چنان چشم غره ای به خدمتکاره رفت.
خدمتکار دیگر :رسیدیم.
خب اینا با کلی چشم غره به تمام فامیل رفتن کنار پدر و مادرشون که رئیس قبیله بودند نشستند (درسته که پدر و مادرشون رئیس قبیله نیستند. برای همین من فقط یه چرتی مینویسم)
پدر :خب درباره چند تا چیز میخوایم حرف بزنیم. 1:رئیس جدید قبیله باید مشخص بشه.
2:رئیس قبیله یعنی خودم یه دختر داره. و این خیلی خوبه. باید تصمیم بگیریم با رئیس کدوم قبیله ازدواج کنه
درسته... دختر های توی خاندان ها، فقط یه وسیله صلح بودند. با رئیس قبلیه دیگری ازدواج می‌کردند تا پیمان صلحی قرار بگیره. اون سه تا رسما از این متنفر بودند. بیشتر یوتو. همیشه دلش می‌خواست ساکیکو آزاد باشه ولی.. هیچوقت نمیشد
وقتی توی زندگی مرد.
وقتی به خاطر شش چشمش هیچ کاری نمی تونست بکنه
قرار بود بمیره
و حالا هم توی سن تقریبا 16 سالگی قرار بود با یه پیر پدوفیل توی یه خاندان ازدواج می‌کرد.
رفت انگیز بود.
البته این ازدواج خیلی طول نمی کشید. چون قرار بود ساکیکو بمیره.
اون پیش بینی راه های دیگه هم دیده. ولی هیچی. ساکیکو همیشه قرار بود بمیره....
توی روز تولد 16 سالگیشون.
پدر :رئیس قبیله. به نظرتون کیا.
عمو :تاکاشی.
تاکاشی گوجو. 25 ساله. پسر عموی ساتورو ساکیکو و یوتو..
ساکیکو هیچوقت نمیتونست خاطره‌ های خوبشو با تاکاشی فراموش کنه

وقتی ساکیکو 4 سالش بود، تاکاشی خیلی وقتا میومد خونه اونا و برای ساکیکو شعر و داستان میخوند.
همیشه هم باهاش بازی می‌کرد
تاکاشی بر عکس همه خیلی مهربونه. البته شخصیت اصلیش رو میشه بی حوصله نامید..
ولی با اون سه خواهر برادر خیلییی مهربونه
زن عمو :یوتو کون
یه عمو دیگه:ساتورو
اهم
یوتو 5رای.
تاکاشی 6 تا.
ساتورو 8 تا



خلاصه دیگه حال ندارم
همه شرط میزارن. منم میزارم.
8تا لایک
4 تا کامنت
هر پارت شرط ها بیشتر میشه
دیدگاه ها (۶)

ناشناس

پارت فکر کنم یازدهم

پارت دهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط