نامه ا از معاوه ملعون
نامه اى از معاويه ملعون!
اى على !
در جنگ جمل هر چه خواستى با ام المومنين عايشه و اصحاب رسول خدا طلحه و زبير كردى، اكنون مهياى جنگ باش!
حضرت علی ع جواب نامه را اينگونه نوشتند:از طرف عبدالله: تو به رياست مى نازى و من به بندگى خداوند، من آماده جنگ هستم. " انا قاتل جدك و عمك و خالك :من همان قاتل پدربزرگ و عمو و دايى تو هستم. سپس نامه را مهر و امضاء فرمود و از شاگردانش كه در محضرش بودند، پرسيد: كيست اين نامه را بشام ببرد؟
كسى جواب نداد.
دوباره حضرت سؤال فرمود و اينبار طرماح از ميان جمعيت برخاست و عرض كرد: على جان! من حاضرم.
حضرت ضمن اينكه او را از متن تند نامه آگاه كرد، فرمود: طرماح! بشام كه رفتى مواظب آبروى على باش...
طرماح گفت: سمعاً و طاعةً... آنگاه نامه را بوسید و بسوى شام حركت كرد.
معاويه در باغ قصرش بود كه عمرو عاص خبر رسيدن يكى از شاگردان على را به او رساند.
معاويه فورا دستور داد كه بساطى رنگين پهن كنند تا شكوه آن، طرماح را تحت تاثير قرار بدهد و او را به لكنت بيندازد.
طرماح وقتى واردشد و آن فرشهاى رنگين و بساط مفصل راديد، بى اعتناء با همان كفشهاى خاك آلوده اش قدمها را بر فرشها گذاشت!
سپس خود را به معاويه رساند و همانطوركه او بر مسندش لميده بود، طرماح نيز لم داد و پاهايش را دراز كرد!
اطرافيان معاويه به طرماح اعتراض كردند كه پاهايت را جمع كن!
اما او گفت: تا آن مردك(معاويه) پاهايش را جمع نكند،پاهايم را جمع نخواهم كرد!
عمرو عاص به معاويه در گوشى گفت: اين مردى بيابانيست وكافيست تو سر كيسه ات را شل كنى تا او رام بشود ولحنش را هم عوض كند.
معاويه ضمن اينكه دستورداد سى هزار درهم پيش طرماح بگذارند، از او پرسيد :از نزدچه کسی بخدمت چه کسی آمده اى؟
طرماح گفت:از طرف خليفه برحق،اسدالله، عين الله، اُذن الله، وجه الله، امير المؤمنين على بن ابيطالب نامه اى دارم براى امير زنازاده فاسق فاجر ظالم خائن، معاوية بن ابى سفيان!
معاويه ناراحت از اينكه سى هزار درهم نيز نتوانسته است كه اين شاگرد على ع را ساكت كند، گفت:نامه را بده ببينم!
طرماح گفت:روى پاهايت
مى ايستى، دو دستت را دراز ميكنى تا من نامه على عليه السلام را ببوسم و به تو بدهم.
معاويه گفت: نامه را به عمرو عاص بده
طرماح گفت:اميرى كه ظالم است، وزيرش هم خائن است، نامه را به خائنى چون او نميدهم.
معاويه گفت :نامه را به يزيد بده
طرماح گفت: ما دل خوشى از شيطان نداريم چه رسد به بچه اش!
بالاخره معاويه طبق خواسته طرماح عمل کرد ونامه را گرفت و خواند.
بعد هم با ناراحتى تمام كاتبانش را احضار كرد تا جواب نامه را اينگونه بنويسد:
على!عده لشكريان من به عددستارگان آسمان است، مهياى نبرد باش"
طرماح برخاست و گفت: من خودم جواب نامه ات را مى دهم:
بقیه در کامنت
اى على !
در جنگ جمل هر چه خواستى با ام المومنين عايشه و اصحاب رسول خدا طلحه و زبير كردى، اكنون مهياى جنگ باش!
حضرت علی ع جواب نامه را اينگونه نوشتند:از طرف عبدالله: تو به رياست مى نازى و من به بندگى خداوند، من آماده جنگ هستم. " انا قاتل جدك و عمك و خالك :من همان قاتل پدربزرگ و عمو و دايى تو هستم. سپس نامه را مهر و امضاء فرمود و از شاگردانش كه در محضرش بودند، پرسيد: كيست اين نامه را بشام ببرد؟
كسى جواب نداد.
دوباره حضرت سؤال فرمود و اينبار طرماح از ميان جمعيت برخاست و عرض كرد: على جان! من حاضرم.
حضرت ضمن اينكه او را از متن تند نامه آگاه كرد، فرمود: طرماح! بشام كه رفتى مواظب آبروى على باش...
طرماح گفت: سمعاً و طاعةً... آنگاه نامه را بوسید و بسوى شام حركت كرد.
معاويه در باغ قصرش بود كه عمرو عاص خبر رسيدن يكى از شاگردان على را به او رساند.
معاويه فورا دستور داد كه بساطى رنگين پهن كنند تا شكوه آن، طرماح را تحت تاثير قرار بدهد و او را به لكنت بيندازد.
طرماح وقتى واردشد و آن فرشهاى رنگين و بساط مفصل راديد، بى اعتناء با همان كفشهاى خاك آلوده اش قدمها را بر فرشها گذاشت!
سپس خود را به معاويه رساند و همانطوركه او بر مسندش لميده بود، طرماح نيز لم داد و پاهايش را دراز كرد!
اطرافيان معاويه به طرماح اعتراض كردند كه پاهايت را جمع كن!
اما او گفت: تا آن مردك(معاويه) پاهايش را جمع نكند،پاهايم را جمع نخواهم كرد!
عمرو عاص به معاويه در گوشى گفت: اين مردى بيابانيست وكافيست تو سر كيسه ات را شل كنى تا او رام بشود ولحنش را هم عوض كند.
معاويه ضمن اينكه دستورداد سى هزار درهم پيش طرماح بگذارند، از او پرسيد :از نزدچه کسی بخدمت چه کسی آمده اى؟
طرماح گفت:از طرف خليفه برحق،اسدالله، عين الله، اُذن الله، وجه الله، امير المؤمنين على بن ابيطالب نامه اى دارم براى امير زنازاده فاسق فاجر ظالم خائن، معاوية بن ابى سفيان!
معاويه ناراحت از اينكه سى هزار درهم نيز نتوانسته است كه اين شاگرد على ع را ساكت كند، گفت:نامه را بده ببينم!
طرماح گفت:روى پاهايت
مى ايستى، دو دستت را دراز ميكنى تا من نامه على عليه السلام را ببوسم و به تو بدهم.
معاويه گفت: نامه را به عمرو عاص بده
طرماح گفت:اميرى كه ظالم است، وزيرش هم خائن است، نامه را به خائنى چون او نميدهم.
معاويه گفت :نامه را به يزيد بده
طرماح گفت: ما دل خوشى از شيطان نداريم چه رسد به بچه اش!
بالاخره معاويه طبق خواسته طرماح عمل کرد ونامه را گرفت و خواند.
بعد هم با ناراحتى تمام كاتبانش را احضار كرد تا جواب نامه را اينگونه بنويسد:
على!عده لشكريان من به عددستارگان آسمان است، مهياى نبرد باش"
طرماح برخاست و گفت: من خودم جواب نامه ات را مى دهم:
بقیه در کامنت
- ۵۹۱
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط