.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
تهیونگ نگاهش رو از صورت خیسِ عرق او نگرفت.
برای اولین بار، پشت آن زبان تند و لجبازیهای همیشگی، دختری رو میدید که هنوز میون گذشتهای که رهاش نمیکرد، گیر افتاده بود.
آرام، بدون اینکه خودش هم متوجه شود، انگشتاش رو از روی پیشانی میا کنار زد تا چند تار موی آشفته از صورتش دور شود:
_ چه بلایی سرت اومده...؟
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
فقط صدای نفسهای نامنظم دختر شنیده میشد و دستی که هنوز، با تمام توان، مچ تهیونگ را رها نمیکرد.
نگاهش دوباره به عرق های ریز و درشتی که از گردن و پیشونی دختر سرریز میشد جذب شد.
دستش رو ناخواسته آروم سمت پیشونیش برد و با لمس کردنش متوجه داغ بودنش شد.
خط باریکی روی پیشونیش نقش بست:
_ تب کردی
آه کلافه ای کشید و با آزاد کردن دستش سمت دسشویی اتاق میا رفت و با خیس کردن حوله، دوباره سمت تخت رفت و کنارش نشست.
باورش نمیشد میخواست این کارو انجام بده..تاحالا سعی نکرده بود تب کسی رو پایین بیاره یا کنارش بمونه.
اما این دختر لجباز طور دیگه ای وادارش میکرد.
تلخندی کرد و زیر لب زمزمه کرد:
_ دردسر..
حوله رو آهسته روی پیشونیش قرار داد که میا با احساس سردی ناگهانی کمی تکون خورد و اخماش رو در هم کشید.
نگاه تهیونگ روی ساعت دیجیتالی روی میز ایستاد.
ساعت از ۳ شب گذشته بود.
کمی بعد حوله رو برعکس کرد و دوباره روی پیشونیش گذاشت.
به پلک های لرزونش خیره شد، لب هایی که باز و بسته میشدن و میلرزیدن.
خیره به لب هاش نامحسوس آب دهنش رو قورت داد.
نگاهش رو گرفت و حوله رو سمت گردنش سوق داد و آهسته روش کشید.
.
.
.
با احساس سر درد با اخم آروم با کمک دستاش روی تخت نشست و نگاهش رو به اطراف دوخت.
نور آفتاب از لای پرده ها به داخل میخزید و به چشمش میخورد.
نفس عمیقی کشید و خواست از تخت پایین بیاد که با دیدن جسمی روی زمین هینی از ترس کشید.
چند بار پلک زد تا واضح تر ببینه.
سمت اون جسم خم شد و با دیدن چهرهی غرق در خواب تهیونگ چشماش از این باز تر نمیشد!
ادامه دارد...
شرط: لایک ۸۰ کامنت ۳۰
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
تهیونگ نگاهش رو از صورت خیسِ عرق او نگرفت.
برای اولین بار، پشت آن زبان تند و لجبازیهای همیشگی، دختری رو میدید که هنوز میون گذشتهای که رهاش نمیکرد، گیر افتاده بود.
آرام، بدون اینکه خودش هم متوجه شود، انگشتاش رو از روی پیشانی میا کنار زد تا چند تار موی آشفته از صورتش دور شود:
_ چه بلایی سرت اومده...؟
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
فقط صدای نفسهای نامنظم دختر شنیده میشد و دستی که هنوز، با تمام توان، مچ تهیونگ را رها نمیکرد.
نگاهش دوباره به عرق های ریز و درشتی که از گردن و پیشونی دختر سرریز میشد جذب شد.
دستش رو ناخواسته آروم سمت پیشونیش برد و با لمس کردنش متوجه داغ بودنش شد.
خط باریکی روی پیشونیش نقش بست:
_ تب کردی
آه کلافه ای کشید و با آزاد کردن دستش سمت دسشویی اتاق میا رفت و با خیس کردن حوله، دوباره سمت تخت رفت و کنارش نشست.
باورش نمیشد میخواست این کارو انجام بده..تاحالا سعی نکرده بود تب کسی رو پایین بیاره یا کنارش بمونه.
اما این دختر لجباز طور دیگه ای وادارش میکرد.
تلخندی کرد و زیر لب زمزمه کرد:
_ دردسر..
حوله رو آهسته روی پیشونیش قرار داد که میا با احساس سردی ناگهانی کمی تکون خورد و اخماش رو در هم کشید.
نگاه تهیونگ روی ساعت دیجیتالی روی میز ایستاد.
ساعت از ۳ شب گذشته بود.
کمی بعد حوله رو برعکس کرد و دوباره روی پیشونیش گذاشت.
به پلک های لرزونش خیره شد، لب هایی که باز و بسته میشدن و میلرزیدن.
خیره به لب هاش نامحسوس آب دهنش رو قورت داد.
نگاهش رو گرفت و حوله رو سمت گردنش سوق داد و آهسته روش کشید.
.
.
.
با احساس سر درد با اخم آروم با کمک دستاش روی تخت نشست و نگاهش رو به اطراف دوخت.
نور آفتاب از لای پرده ها به داخل میخزید و به چشمش میخورد.
نفس عمیقی کشید و خواست از تخت پایین بیاد که با دیدن جسمی روی زمین هینی از ترس کشید.
چند بار پلک زد تا واضح تر ببینه.
سمت اون جسم خم شد و با دیدن چهرهی غرق در خواب تهیونگ چشماش از این باز تر نمیشد!
ادامه دارد...
شرط: لایک ۸۰ کامنت ۳۰
- ۶۹۸
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط