#آقای_شهردار

#آقای_شهردار

می گفت: به مادرم گفتم ننه بالاخره رفتم جبهه و کسی شدم
مادرم ذوق کرد و گفت: ننه فدات بشه می دونستم تو آخرش یه چیزی می شی
خب ننه چیکاره؟
گفتم: شهردار
فداش بشم نذاشت حرف از دهنم در بیاد کل محله فهمیدن من شهردار شدم قربونش برم ننه ام نمی دونست شهردار تو جبهه کارش شستن ظرفهاست و جارو کردن سنگره
مادره دیگه دوست داره بچه اش یه کاره ای بشه...

#والدین
#مادر
#کودک
#شهردار
#شهدا
#مردان_بی_ادعا
دیدگاه ها (۲)

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

فیک

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

مهمونی خطرناک پارت:23ویو اتبابای ات: عزیزم، تو دختر منی. می‌...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

آغوشی از جنس خطر پارت هفتم 7

وقتی دابمسش گرفتی ولی... 🤍✨(the last part 🫠🐾)ویو تهیونگ داشت...

فاصله یک لبخند تا جنون

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط