الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت۱۲
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده، چون نویسنده هنوز داشت از مه و روباه ایده جمع میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل جنگل...🌲]
روباه:*هنوز آروم توی بغل هانائو بود.* 🦊🤍
هانائو:*با لبخند خیلی آرومی پشت گوش روباه رو نوازش کرد.* 🥹🌸
روباه:*چشمهاشو بست و آروم خرخر کوتاهی کرد.*
هانائو: وای... چه نازیه...🥹💖
مویچیرو:*چند لحظه به روباه نگاه کرد.* ...به نظر میاد خیلی دوستت داره.
هانائو:*با ذوق به روباه نگاه کرد.* منم دوستش دارم.🤍
{روباه خیلی آروم از بغل هانائو پایین پرید و چند قدم جلو رفت.🦊}
روباه:*برگشت و به اون دوتا نگاه کرد.*
هانائو: انگار میخواد یه جایی رو نشونمون بده...😯
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...ممکنه.
{روباه با قدمهای آروم بین درختها راه افتاد و هانائو و مویچیرو هم دنبالش رفتن.🌲چند دقیقه بعد...بین درختها یه دشت کوچیک پر از گلهای سفید دیده میشد.🤍🌸}
هانائو:*چشمهاش برق زد.* وااااای...🥹✨
{نسیم آرومی وزید و گلها همراه باد تکون خوردن.}
مویچیرو:*برای چند لحظه ساکت به منظره خیره شد.* ...قشنگه.
هانائو:*با لبخند نشست و آروم دستش رو روی گلها کشید.* حس میکنم اینجا... انگار از بقیه جنگل آرومتره.🙂🌸
روباه:-کنار هانائو نشست و دمش رو دور خودش جمع کرد.-
مویچیرو:*آروم کنار هانائو ایستاد.* ...شاید اینجا جای موردعلاقهشه.
هانائو:*به روباه نگاه کرد.* ممنون که اینجا رو بهمون نشون دادی، کوچولو.🥹🤍
روباه:*خیلی آروم یه صدای کوتاه درآورد.* 🦊
{چند گلبرگ سفید دوباره با باد بلند شدن و دور هانائو و روباه چرخیدن.🌸🍃}
هانائو:*لبخند زد.*
هانائو:*تو ذهنش: ...امروز یکی از قشنگترین روزهای زندگیمه...🥹💖*
مویچیرو:*ناخودآگاه با دیدن لبخند هانائو، خودش هم لبخند خیلی کمرنگی زد.*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎 این بار روباه کوچولو هانائو و مویچیرو رو برد یه دشت پر از گلهای سفیددددد🤍🌸 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت۱۲
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده، چون نویسنده هنوز داشت از مه و روباه ایده جمع میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل جنگل...🌲]
روباه:*هنوز آروم توی بغل هانائو بود.* 🦊🤍
هانائو:*با لبخند خیلی آرومی پشت گوش روباه رو نوازش کرد.* 🥹🌸
روباه:*چشمهاشو بست و آروم خرخر کوتاهی کرد.*
هانائو: وای... چه نازیه...🥹💖
مویچیرو:*چند لحظه به روباه نگاه کرد.* ...به نظر میاد خیلی دوستت داره.
هانائو:*با ذوق به روباه نگاه کرد.* منم دوستش دارم.🤍
{روباه خیلی آروم از بغل هانائو پایین پرید و چند قدم جلو رفت.🦊}
روباه:*برگشت و به اون دوتا نگاه کرد.*
هانائو: انگار میخواد یه جایی رو نشونمون بده...😯
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...ممکنه.
{روباه با قدمهای آروم بین درختها راه افتاد و هانائو و مویچیرو هم دنبالش رفتن.🌲چند دقیقه بعد...بین درختها یه دشت کوچیک پر از گلهای سفید دیده میشد.🤍🌸}
هانائو:*چشمهاش برق زد.* وااااای...🥹✨
{نسیم آرومی وزید و گلها همراه باد تکون خوردن.}
مویچیرو:*برای چند لحظه ساکت به منظره خیره شد.* ...قشنگه.
هانائو:*با لبخند نشست و آروم دستش رو روی گلها کشید.* حس میکنم اینجا... انگار از بقیه جنگل آرومتره.🙂🌸
روباه:-کنار هانائو نشست و دمش رو دور خودش جمع کرد.-
مویچیرو:*آروم کنار هانائو ایستاد.* ...شاید اینجا جای موردعلاقهشه.
هانائو:*به روباه نگاه کرد.* ممنون که اینجا رو بهمون نشون دادی، کوچولو.🥹🤍
روباه:*خیلی آروم یه صدای کوتاه درآورد.* 🦊
{چند گلبرگ سفید دوباره با باد بلند شدن و دور هانائو و روباه چرخیدن.🌸🍃}
هانائو:*لبخند زد.*
هانائو:*تو ذهنش: ...امروز یکی از قشنگترین روزهای زندگیمه...🥹💖*
مویچیرو:*ناخودآگاه با دیدن لبخند هانائو، خودش هم لبخند خیلی کمرنگی زد.*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو🥹💎 این بار روباه کوچولو هانائو و مویچیرو رو برد یه دشت پر از گلهای سفیددددد🤍🌸 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۷۲۸
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط