چپتر یازدهم
چپتر یازدهم
مایکی مستقیم رفت به سمت اتاق کوکونوی. در را بدون معطلی باز کرد. کوکونوی که داشت صورتهای مالی را بررسی میکرد، با دیدن چهرهی نگران و رنگپریدهی مایکی، جا خورد.
«مایکی؟ چیزی شده؟»
مایکی چند ثانیه طول کشید تا حرف بزند. «هانا... خونریزی داره... میدونی... اون... پریود شده.»
کوکونوی اول مات ماند، بعد با صدای بلند خندید. «خدای من، مایکی! تو رهبر بزرگترین باند توکیویی، اوت وقت از یه پریود ساده اینقدر ترسیدی؟»
مایکی با نگاهی نیمهخشمگین نگاهش کرد. «بهتره زودتر بگی چیکار کنم وگرنه خودتو پریود میکنم>_<.»
کوکونوی در حالی که هنوز میخندید، بلند شد و یک کیف کوچک از کشوی میزش درآورد. «بیا. این کیت شامل نواربهداشتی، مسکن، شکلات تلخ و چای گرمه. ببر بهش بده و بگو استراحت کنه. منم یه سوپ درست میکنم میارم براش.»
---
**خبر در عمارت پیچید**
تا ظهر، همه فهمیده بودند. سانزو اولین کسی بود که واکنش عجیبی نشان داد.
«چی؟ پرنسس من پریود شده؟ یعنی بزرگ شده؟ یعنی من دیگه نمیتونم باهاش مثل یه بچه رفتار کنم؟»
ران که کنارش نشسته بود، با خونسردی گفت: «داری بیش از حد واکنش نشون میدی.»
سانزو که از جایش پریده بود، با هیجان ادامه داد: «باید براش یه هدیه بخرم! یه چیزی که یادش بیاد این روز خاص رو!»
ران ابرو بالا انداخت. «داری برای پریود شدنش جشن میگیری؟»
«آره! چرا که نه؟ این یه مرحلهی مهم تو زندگی هر دختریه!»
---
**ظهر - اتاق هانا**
مایکی با آن کیف کوچک برگشت اتاق. هانا هنوز روی تخت نشسته بود و ملحفه را دور خودش جمع کرده بود. مایکی بدون حرف، کیف را گذاشت کنارش.
«کوکونوی گفت باید اینا رو استفاده کنی. مسکن هم هست اگه دل درد گرفتی. منم... بیرونم اگه چیزی خواستی صدام بزن.»
هانا نگاهش کرد. «ممنونم بابا.»
مایکی که داشت میرفت، ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت: «هانا... اگه دردی داری یا چیزی ناراحتت کرده، بهم بگو. من... میخوام بدونم.»
هانا لبخند زد. «قول میدم.»
---
**بعدازظهر - موج دوم مراقبتها**
سانزو که نتونست صبر کنه، با یک جعبه بزرگ شکلاتهای دستساز و یک خرس عروسکی صورتی بزرگ وارد اتاق هانا شد.
«سلام به پرنسسم که دیگه یه خانوم کامل شده! اینا رو خودم انتخاب کردم! یه مقدار شکلات و این خرس که شبیه خودمه!» سانزو این رو گفت و عروسک رو کنار صورت خودش گرفت
هانا با تعجب به خرس نگاه کرد و بعدش بلند بلند خندید. «اتفاقاً شبیه تو هست... یه کم دیوونه به نظر میاد.»
سانزو با ناراحتی ابروهایش را گره کرد. «دیوونه که نه... باحاله!»
ران و ریندو هم با هم آمدند. ران یک پتوی بسیار نرم و لطیف صورتی-بنفش روی تخت هانا انداخت. «این برای وقتی که سردته.»
ریندو هم یک کتاب مصور از داستانهای ژاپنی با تصاویر قشنگ گذاشت کنارش. «برای وقتایی که حوصلهات سر میره. خودم خوندمش، خوبه.»
هانا گفت ( واقعا که ریندو همچین کتاب بچگونه ای میخونی؟)
که همه زدن زیر خنده و ریندو با خجالت خنده کوچیکی کرد
کوکونوی هم یک کاسه سوپ داغ و یک چای زنجبیل آورد و روی میز کنار تخت گذاشت. «بفرما پرنسس امیدوارم کمکت کنه بهتر بشی.»
هانا که در میان این همه توجه غرق شده بود، با چشمانی که کمی تر شده بود، به همه نگاه کرد. «شماها... واقعاً برای من این همه کار میکنید؟»
سانزو با صدای بلند گفت: «تو پرنسس مایی! هر چی تو بخوای!»
مایکی که از پشت چارچوب در ایستاده بود و این صحنه را تماشا میکرد، لبخندی آرام روی لبهایش نشست ولی ته دلش کمی حسادت هم احساس میکرد. برای اولین بار در تمام این مدت، احساس کرد که عمارت تاریک بانتن، دیگر فقط یک پایگاه جنایتکاران نیست. یه جورایی... شبیه خونه شده بود.
خب اینم از ایننن هیچ وقت نفهمیدم چرا کوکو همیشه این همه اطلاعات داره در مورد زن ها حتما برا اکانه سانش مطالعه کرده 😂
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
مایکی مستقیم رفت به سمت اتاق کوکونوی. در را بدون معطلی باز کرد. کوکونوی که داشت صورتهای مالی را بررسی میکرد، با دیدن چهرهی نگران و رنگپریدهی مایکی، جا خورد.
«مایکی؟ چیزی شده؟»
مایکی چند ثانیه طول کشید تا حرف بزند. «هانا... خونریزی داره... میدونی... اون... پریود شده.»
کوکونوی اول مات ماند، بعد با صدای بلند خندید. «خدای من، مایکی! تو رهبر بزرگترین باند توکیویی، اوت وقت از یه پریود ساده اینقدر ترسیدی؟»
مایکی با نگاهی نیمهخشمگین نگاهش کرد. «بهتره زودتر بگی چیکار کنم وگرنه خودتو پریود میکنم>_<.»
کوکونوی در حالی که هنوز میخندید، بلند شد و یک کیف کوچک از کشوی میزش درآورد. «بیا. این کیت شامل نواربهداشتی، مسکن، شکلات تلخ و چای گرمه. ببر بهش بده و بگو استراحت کنه. منم یه سوپ درست میکنم میارم براش.»
---
**خبر در عمارت پیچید**
تا ظهر، همه فهمیده بودند. سانزو اولین کسی بود که واکنش عجیبی نشان داد.
«چی؟ پرنسس من پریود شده؟ یعنی بزرگ شده؟ یعنی من دیگه نمیتونم باهاش مثل یه بچه رفتار کنم؟»
ران که کنارش نشسته بود، با خونسردی گفت: «داری بیش از حد واکنش نشون میدی.»
سانزو که از جایش پریده بود، با هیجان ادامه داد: «باید براش یه هدیه بخرم! یه چیزی که یادش بیاد این روز خاص رو!»
ران ابرو بالا انداخت. «داری برای پریود شدنش جشن میگیری؟»
«آره! چرا که نه؟ این یه مرحلهی مهم تو زندگی هر دختریه!»
---
**ظهر - اتاق هانا**
مایکی با آن کیف کوچک برگشت اتاق. هانا هنوز روی تخت نشسته بود و ملحفه را دور خودش جمع کرده بود. مایکی بدون حرف، کیف را گذاشت کنارش.
«کوکونوی گفت باید اینا رو استفاده کنی. مسکن هم هست اگه دل درد گرفتی. منم... بیرونم اگه چیزی خواستی صدام بزن.»
هانا نگاهش کرد. «ممنونم بابا.»
مایکی که داشت میرفت، ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت: «هانا... اگه دردی داری یا چیزی ناراحتت کرده، بهم بگو. من... میخوام بدونم.»
هانا لبخند زد. «قول میدم.»
---
**بعدازظهر - موج دوم مراقبتها**
سانزو که نتونست صبر کنه، با یک جعبه بزرگ شکلاتهای دستساز و یک خرس عروسکی صورتی بزرگ وارد اتاق هانا شد.
«سلام به پرنسسم که دیگه یه خانوم کامل شده! اینا رو خودم انتخاب کردم! یه مقدار شکلات و این خرس که شبیه خودمه!» سانزو این رو گفت و عروسک رو کنار صورت خودش گرفت
هانا با تعجب به خرس نگاه کرد و بعدش بلند بلند خندید. «اتفاقاً شبیه تو هست... یه کم دیوونه به نظر میاد.»
سانزو با ناراحتی ابروهایش را گره کرد. «دیوونه که نه... باحاله!»
ران و ریندو هم با هم آمدند. ران یک پتوی بسیار نرم و لطیف صورتی-بنفش روی تخت هانا انداخت. «این برای وقتی که سردته.»
ریندو هم یک کتاب مصور از داستانهای ژاپنی با تصاویر قشنگ گذاشت کنارش. «برای وقتایی که حوصلهات سر میره. خودم خوندمش، خوبه.»
هانا گفت ( واقعا که ریندو همچین کتاب بچگونه ای میخونی؟)
که همه زدن زیر خنده و ریندو با خجالت خنده کوچیکی کرد
کوکونوی هم یک کاسه سوپ داغ و یک چای زنجبیل آورد و روی میز کنار تخت گذاشت. «بفرما پرنسس امیدوارم کمکت کنه بهتر بشی.»
هانا که در میان این همه توجه غرق شده بود، با چشمانی که کمی تر شده بود، به همه نگاه کرد. «شماها... واقعاً برای من این همه کار میکنید؟»
سانزو با صدای بلند گفت: «تو پرنسس مایی! هر چی تو بخوای!»
مایکی که از پشت چارچوب در ایستاده بود و این صحنه را تماشا میکرد، لبخندی آرام روی لبهایش نشست ولی ته دلش کمی حسادت هم احساس میکرد. برای اولین بار در تمام این مدت، احساس کرد که عمارت تاریک بانتن، دیگر فقط یک پایگاه جنایتکاران نیست. یه جورایی... شبیه خونه شده بود.
خب اینم از ایننن هیچ وقت نفهمیدم چرا کوکو همیشه این همه اطلاعات داره در مورد زن ها حتما برا اکانه سانش مطالعه کرده 😂
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
- ۲.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط