{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بین دو دنیاp24

فیلیکس که از کل‌کل کردن چان و سونگمین خنده‌اش گرفته بود. فیلیکس به هیونجین نگاه کرد که هنوز با اون نگاهِ خیره‌اش داشت تماشاش می‌کرد. هوا دیگه حسابی گرگ‌ومیش شده بود و خورشید کاملاً پشت کوه‌های دوردست قایم شده بود.

هیونجین از جاش بلند شد و دست فیلیکس رو هم کشید تا بلند شه. با صدای آرومی که فقط فیلیکس بشنوه، گفت: خب... وقتشه. بریم؟

فیلیکس در حالی که لباسش رو مرتب می‌کرد، سرش رو به نشونه مثبت تکون داد. هیونجین رو به چان و سونگمین کرد و با لحنی که یه ذره شیطنت توش بود، گفت.

هیونجین: ما میریم چند دقیقه ی دیگه دوباره میایم کاخ..دیگه رفع زحمت می‌کنیم. خوش بگذره بهتون!

چان که هنوز داشت با سونگمین کل‌کل می‌کرد، خندید و دستش رو به نشونه خداحافظی تکون داد.
چان: باشه، فعلاً! مواظب خودتون باشین.

هیونجین دست فیلیکس رو گرفت و با هم از حیاط کاخ دور شدن. هر چی از فضای روشن و پرنور کاخ دورتر می‌شدن، فیلیکس حس می‌کرد قلبش تندتر می‌زنه. هیونجین اونو به سمت یه بخش قدیمی و متروکه از باغ کاخ برد که پر از درخت‌های بید مجنون بود. جایی که حتی نور ستاره‌ها هم به زور از بین شاخه‌ها به زمین می‌رسید.

فیلیکس یه کم دستپاچه شد. فیلیکس: هیونجین... اینجا خیلی تاریکه، مطمئنی؟

هیونجین وایستاد و برگشت سمت فیلیکس و با اون چشمای قرمزش که توی تاریکی می‌درخشید بهش نگاه کرد. یه قدم اومد نزدیک‌تر و دستش رو گذاشت روی کمر فیلیکس و اونو به خودش نزدیک‌تر کرد.

هیونجین: تاریکی برای تو ترسناکه، ولی برای من... خونه‌مه. نترس، قول میدم امشب یادت بمونه که چقدر برام عزیزی.*زمزمه کرد*

فیلیکس که حالا گرمای بدن هیونجین رو حس می‌کرد نفسش حبس شد. هیونجین دستش رو بالا آورد و یه تار موی فیلیکس رو از روی صورتش کنار زد و دستش رو روی گونه‌اش نگه داشت.

هیونجین: امشب... فقط برای مائه. هیچ‌کس مزاحممون نیست.

فیلیکس نگاهش رو به لب‌های هیونجین دوخت و با صدای لرزونی گفت.
فیلیکس: چه برنامه ای داری؟

هیونجین لبخند عمیقی زد و سرش رو نزدیک‌تر آورد، جوری که گرمای نفسش رو روی پوست صورت فیلیکس حس می‌کرد. همون‌طور که فاصله‌شون کمتر و کمتر می‌شد، هیونجین: برنامم اینه که بهت نشون بدم چقدر برام خاصی... بدون اینکه نگران نگاهِ بقیه یا حتی صدای قلب خودت باشی.

فیلیکس که دیگه نمی‌تونست ضربان قلبش رو کنترل کنه ناخودآگاه دستاش رو روی سینه‌ی هیونجین گذاشت تا کمی ازش فاصله بگیره، اما هیونجین اون رو محکم‌تر توی آغوشش گرفت.

هیونجین ادامه داد: می‌خوام برای چند لحظه هم که شده، دنیا رو برای هر دومون متوقف کنم.

همون موقع، هیونجین به آرومی سرش رو به گردن فیلیکس نزدیک کرد. فیلیکس انتظار داشت دوباره اون حسِ تیزِ دندون‌های هیونجین رو حس کنه، اما این بار هیونجین فقط بوسه‌ی خیلی کوتاه و آرومی روی پوست حساس گردنش زد. این کار باعث شد فیلیکس یه لرزش خفیف توی بدنش حس کنه.

هیونجین با صدایی که حالا بم تر شده بود گفت.

هیونجین: فیلیکس...حاضرم برات خودمو بکشم..زندگیمی...نفسمی....جونمی...تو همه چیز منی...تو حتی از سلطنت و کشور و سرزمین من هم برام مهم تری..

فیلیکس سرش رو بالا آورد و مستقیماً توی چشم‌های قرمز هیونجین نگاه کرد. می‌تونست عمقِ احساس عاشقانه ی هیونجین رو ببینه.

فیلیکس: دوست دارم..هیونیجین... *فیلیکس با صدای اروم گفت*

هیونجین لبخند تلخی زد و نگاهش رو به لب‌های فیلیکس دوخت. انگار دیگه نمی‌خواست کلمات رو هدر بده. دستش رو پشت گردن فیلیکس گذاشت و با ملایمتِ تمام پیشونیش رو به پیشونیِ فیلیکس تکیه داد.

هیونجین: فقط یه لحظه چشمات رو ببند بیبی... می‌خوام یه چیزی رو تجربه کنی که هیچوقت تجربه‌اش نکردی..

فیلیکس که انگار جادو شده بود، آروم پلک‌هاش رو روی هم گذاشت و هیونجین بوسه رو شروع کرد.
دیدگاه ها (۰)

بین دو دنیاp23

عاشق دیوانه p17

بین دو دنیا p13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط