𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:69
اومد دم در اتاق و در زد...
-ع..عزیزم....
اومدم بیرون و رفتم پشت در...
در رو قفل کردم....
-عزیزم؟
به در تکیه دادم....
دیگه نتونستم تحمل کنم....
زیر پاهام خالی شد و نشستم زمین....
دوباره شروع کردم گریه کردن.....
-ل..لطفا....بذار توضیح بدم...
فقط گریه میکردم....
-معذرت میخوام....توضیح میدم....
نفهمیدم چند ساعت گذشت که پشت در خوابم برد....
صبح با صدای در زدن از خواب بیدار شدم....
*بانوی من
با لحن خسته و ضعیفی گفتم....
+برو نارو....
*بانوی من؟ حالتون خوبه؟؟؟
+برو(بلند)
با گفتن چشمی از پشت در رفت....
𝘱𝘢𝘳𝘵:69
اومد دم در اتاق و در زد...
-ع..عزیزم....
اومدم بیرون و رفتم پشت در...
در رو قفل کردم....
-عزیزم؟
به در تکیه دادم....
دیگه نتونستم تحمل کنم....
زیر پاهام خالی شد و نشستم زمین....
دوباره شروع کردم گریه کردن.....
-ل..لطفا....بذار توضیح بدم...
فقط گریه میکردم....
-معذرت میخوام....توضیح میدم....
نفهمیدم چند ساعت گذشت که پشت در خوابم برد....
صبح با صدای در زدن از خواب بیدار شدم....
*بانوی من
با لحن خسته و ضعیفی گفتم....
+برو نارو....
*بانوی من؟ حالتون خوبه؟؟؟
+برو(بلند)
با گفتن چشمی از پشت در رفت....
- ۶۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط