زندگی پردردسر
زندگی پردردسر
پارت ۲۸
انتقال دادم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریوکی و شوتو دست در دست هم تو خیابون ها قدم میزدند (هر کاری میکنم نمیتونم جدی بنویسم🗿) و به مغازه ها نگاه میکردن که چشم ریوکی به یه مغازه عروسک فروشی خورد(یاد آیکو افتادم🗿🤷😂)
ریوکی تو ذهنش: بعداً باید بیام به اینجا یه سری بزنم به نظرم عروسکای گَشنگی داره✨
همین جوری راه میرفتن که ریوکی به شوتو نگاه کرد و ازش پرسید
ریوکی: خب شوتو ، ما الان کجا داریم میریم دقیقاً؟🗿
شوتو: اگه نمی دونستی پس به داداشت چی گفتی؟😐
ریوکی: .... (سکوت میکند)
شوتو: وقتی رسیدیم میفهمی
ریوکی: نمیشه الان بگی؟🥺
شوتو: من که بهت گفته بودم خودت یادت نگه نداشتی
ریوکی: من چیکار کنم حافظم مثل ماهیه؟🐟
شوتو: هعییی من چیکار کنم الان
خب دیگه بسه ویو داخل خوابگاه
باکوگو یه گوشه نشسته بود و با گوشیش ور میرفت تا از فکر نامه در بیاد
میتسوکی ، اینکو و یائویوروزو دارن غذا میپزن
ایزوکو رفته داخل حیاط و داره ورزش میکنه
اوراراکا و مینا هم برگشتن به اتاقاشون
باکوگو همین جوری گوشی دستش بود که یهو میتسوکی پشتش ظاهر میشه
میتسوکی: به چی نگاه میکنی گوشیت که خاموشه
باکوگو اومد بگه به تو چه که از نگاه میتسوکی فهمید اگه از این چیزا بگه قبرش کندس😂
باکوگو: همین الان خاموشش کردم ( بهانه های الکی)
میتسوکی: باشه تو راست میگی😑😒
باکوگو: معلومه که راست میگم نفله
میتسوکی: چیزی گفتی😊🔪؟
باکوگو: نه
شرط نمیزارم
پارت ۲۸
انتقال دادم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریوکی و شوتو دست در دست هم تو خیابون ها قدم میزدند (هر کاری میکنم نمیتونم جدی بنویسم🗿) و به مغازه ها نگاه میکردن که چشم ریوکی به یه مغازه عروسک فروشی خورد(یاد آیکو افتادم🗿🤷😂)
ریوکی تو ذهنش: بعداً باید بیام به اینجا یه سری بزنم به نظرم عروسکای گَشنگی داره✨
همین جوری راه میرفتن که ریوکی به شوتو نگاه کرد و ازش پرسید
ریوکی: خب شوتو ، ما الان کجا داریم میریم دقیقاً؟🗿
شوتو: اگه نمی دونستی پس به داداشت چی گفتی؟😐
ریوکی: .... (سکوت میکند)
شوتو: وقتی رسیدیم میفهمی
ریوکی: نمیشه الان بگی؟🥺
شوتو: من که بهت گفته بودم خودت یادت نگه نداشتی
ریوکی: من چیکار کنم حافظم مثل ماهیه؟🐟
شوتو: هعییی من چیکار کنم الان
خب دیگه بسه ویو داخل خوابگاه
باکوگو یه گوشه نشسته بود و با گوشیش ور میرفت تا از فکر نامه در بیاد
میتسوکی ، اینکو و یائویوروزو دارن غذا میپزن
ایزوکو رفته داخل حیاط و داره ورزش میکنه
اوراراکا و مینا هم برگشتن به اتاقاشون
باکوگو همین جوری گوشی دستش بود که یهو میتسوکی پشتش ظاهر میشه
میتسوکی: به چی نگاه میکنی گوشیت که خاموشه
باکوگو اومد بگه به تو چه که از نگاه میتسوکی فهمید اگه از این چیزا بگه قبرش کندس😂
باکوگو: همین الان خاموشش کردم ( بهانه های الکی)
میتسوکی: باشه تو راست میگی😑😒
باکوگو: معلومه که راست میگم نفله
میتسوکی: چیزی گفتی😊🔪؟
باکوگو: نه
شرط نمیزارم
- ۳.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط