{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمعِ پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چون پیر از این قافله درماند
وآن پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبکسایه ی ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت.
دیدگاه ها (۱)

رمان تهکوک

◾️فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسی...

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسی ر...

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسی ر...

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسی ر...

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسی ر...

فریاد که از عمــر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسے...

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفتدیدیم کزین جمع پراکنده کسی ر...

رفت و این آشیانه خالی ماند...

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط