سناریو توکیو ریونجرز
#سال_های_از_دست_رفته
#Lost_years
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
Part³
از زبان سوتا:
همینطور که بین دراکن و میتسویا راه میرفتم، داشتیم به سمت مدرسه میرفتیم. توی راه، یهدفعه فهمیدم خیلی گرسنهام شده. خب معلومه که گرسنهات میشه، احمق! یادت رفت صبحونهات رو بخوری!!! ولی بهش توجه نکردم و به راه رفتن ادامه دادم تا اینکه از پشت سرم یه صدای آشنا اومد.
؟؟؟:«سوتــــــــــا!»
برگشتم و دیدم یکی داره با سرعت به طرفم میدوه. مایکی بود! قبل از اینکه بفهمم چی شده، با همون سرعتی که میدوید، منو بغل کرد و هر دومون با هم افتادیم زمین.
سوتا:«آی! مایکـــــــی! کمرم-»
مایکی:«دلم برات تنگ شده بود پسر!!»
سوتا:«برای چی؟؟»
مایکی یه لحظه نگاهم کرد.
مایکی:«ها؟؟ مگه شما یه هفته نرفته بودید توکیو برای کار مامان و بابات؟؟؟»
آه... اره، یادم اومد.
سوتا:«اوه... آره ببخشید، اصن حواسم نبود-»
دراکن:«تموم شد؟ پاشین بریم دیگه.»
میتسویا: «دراکن راست میگه، اگه الان نریم بد میشه.»
مایکی: «کنچین...»
دراکن یه آه کشید و مایکی رو کول کرد و ما هم دوباره راه افتادیم.
دراکن: «بعداً دوریاکی میخریم، الان به اندازه کافی دیر کردیم.»
بعد از چند دقیقه پیادهروی، بالاخره به دروازه ورودی مدرسه رسیدیم. وقتی وارد حیاط شدیم، از دور کیوماسا و رفقاش رو دیدم. دراکن هم اونا رو دید.
کیوماسا داشت سیگار میکشید و بقیهشون هم همینطور دورش حرف میزدن و میخندیدن. چند ثانیه بعد، کیوماسا نگاهش به من افتاد و یه نگاه سرد بهم انداخت.
ازش خوشم نمیاد. و دراکن هم زیاد ازش خوشش نمیاد. خب، حتماً دراکن یه چیزی میدونه که اینقدر ازش بدش میاد، ولی من فقط از همون اول یه حس بد نسبت بهش داشتم. یعنی کلاً باهاش حال نمیکنم و به نظرم اونقدرا هم آدم خوبی نیست.
توی راهروی مدرسه، از مایکی، دراکن و میتسویا جدا شدم و رفتم سمت کلاس خودم. همونجا باجی رو دیدم.
مثل همیشه با بیحالی سرش رو گذاشته بود روی میز و هیچ حسی توی صورتش نبود، فقط همون اخم کمرنگ همیشگی روی صورتش دیده میشد. موهای بلند و سیاهش رو باز گذاشته بود و وقتی وارد کلاس شدم، یه نیمنگاه بهم انداخت و دوباره به روبهرو خیره شد.
جای من دقیقاً کنار اون بود، پس رفتم و کنارش نشستم.
سوتا: «چیزی شده؟»
باجی: «خفه شو...»
ها؟؟ وا... من که چیز بدی نگفتم. به خدا مودیتر از باجی نداریم. بعد با صدای خیلی آرومی ادامه داد:
باجی: «...حوصلم سر رفته.»
ها؟؟؟؟؟؟ یعنی چون حوصلهاش سر رفته ریـ&ـد به من؟
سوتا: «از چه لحاظ حوصلهات سر رفته؟»
باجی: «میخوام با مشت بزنم تو صورت یکی...»
آره... یادم رفته بود اخلاق باجی چطوریه. فقط امیدوارم اون "یکی" من نباشم. بعد با همون لحن همیشگیاش گفت:
باجی:«میتونم تو رو بزنم؟»
سوتا: «بله؟؟»
دیدم داره همون پوزخند دندوننمای همیشگیشو میزنه و نگاهم میکنه. یه لحظه بدنم مورمور شد. خب... وقت فراره-
سوتا: «عههههه... (خندهی عصبی) عام... ببخشید من باید برم یه جا-»
اما قبل از اینکه بتونم حتی از جام بلند شم، باجی یقهام رو گرفت و حرفم نصفهکاره موند. تقریباً تعادلم رو از دست دادم. چشمهام رو محکم بستم تا برای ضربهای که قرار بود بخورم آماده بشم، ولی... چیزی نیومد.
؟؟؟: «آقای کیسوکه. بشینید سر جاتون.»
معلم بود. وایــــــــــــــــی... خداروشکر! واقعاً داشتم میمردم. باجی زیر لب یه «تچ» گفت و منو پرت کرد روی صندلیم و خودش هم سر جاش نشست. یادم نبود گذشتهام اینقدر پر استرس بوده.
امیدوارم به خیر بگذره...
ـ ادامه دارد...
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
#Lost_years
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
Part³
از زبان سوتا:
همینطور که بین دراکن و میتسویا راه میرفتم، داشتیم به سمت مدرسه میرفتیم. توی راه، یهدفعه فهمیدم خیلی گرسنهام شده. خب معلومه که گرسنهات میشه، احمق! یادت رفت صبحونهات رو بخوری!!! ولی بهش توجه نکردم و به راه رفتن ادامه دادم تا اینکه از پشت سرم یه صدای آشنا اومد.
؟؟؟:«سوتــــــــــا!»
برگشتم و دیدم یکی داره با سرعت به طرفم میدوه. مایکی بود! قبل از اینکه بفهمم چی شده، با همون سرعتی که میدوید، منو بغل کرد و هر دومون با هم افتادیم زمین.
سوتا:«آی! مایکـــــــی! کمرم-»
مایکی:«دلم برات تنگ شده بود پسر!!»
سوتا:«برای چی؟؟»
مایکی یه لحظه نگاهم کرد.
مایکی:«ها؟؟ مگه شما یه هفته نرفته بودید توکیو برای کار مامان و بابات؟؟؟»
آه... اره، یادم اومد.
سوتا:«اوه... آره ببخشید، اصن حواسم نبود-»
دراکن:«تموم شد؟ پاشین بریم دیگه.»
میتسویا: «دراکن راست میگه، اگه الان نریم بد میشه.»
مایکی: «کنچین...»
دراکن یه آه کشید و مایکی رو کول کرد و ما هم دوباره راه افتادیم.
دراکن: «بعداً دوریاکی میخریم، الان به اندازه کافی دیر کردیم.»
بعد از چند دقیقه پیادهروی، بالاخره به دروازه ورودی مدرسه رسیدیم. وقتی وارد حیاط شدیم، از دور کیوماسا و رفقاش رو دیدم. دراکن هم اونا رو دید.
کیوماسا داشت سیگار میکشید و بقیهشون هم همینطور دورش حرف میزدن و میخندیدن. چند ثانیه بعد، کیوماسا نگاهش به من افتاد و یه نگاه سرد بهم انداخت.
ازش خوشم نمیاد. و دراکن هم زیاد ازش خوشش نمیاد. خب، حتماً دراکن یه چیزی میدونه که اینقدر ازش بدش میاد، ولی من فقط از همون اول یه حس بد نسبت بهش داشتم. یعنی کلاً باهاش حال نمیکنم و به نظرم اونقدرا هم آدم خوبی نیست.
توی راهروی مدرسه، از مایکی، دراکن و میتسویا جدا شدم و رفتم سمت کلاس خودم. همونجا باجی رو دیدم.
مثل همیشه با بیحالی سرش رو گذاشته بود روی میز و هیچ حسی توی صورتش نبود، فقط همون اخم کمرنگ همیشگی روی صورتش دیده میشد. موهای بلند و سیاهش رو باز گذاشته بود و وقتی وارد کلاس شدم، یه نیمنگاه بهم انداخت و دوباره به روبهرو خیره شد.
جای من دقیقاً کنار اون بود، پس رفتم و کنارش نشستم.
سوتا: «چیزی شده؟»
باجی: «خفه شو...»
ها؟؟ وا... من که چیز بدی نگفتم. به خدا مودیتر از باجی نداریم. بعد با صدای خیلی آرومی ادامه داد:
باجی: «...حوصلم سر رفته.»
ها؟؟؟؟؟؟ یعنی چون حوصلهاش سر رفته ریـ&ـد به من؟
سوتا: «از چه لحاظ حوصلهات سر رفته؟»
باجی: «میخوام با مشت بزنم تو صورت یکی...»
آره... یادم رفته بود اخلاق باجی چطوریه. فقط امیدوارم اون "یکی" من نباشم. بعد با همون لحن همیشگیاش گفت:
باجی:«میتونم تو رو بزنم؟»
سوتا: «بله؟؟»
دیدم داره همون پوزخند دندوننمای همیشگیشو میزنه و نگاهم میکنه. یه لحظه بدنم مورمور شد. خب... وقت فراره-
سوتا: «عههههه... (خندهی عصبی) عام... ببخشید من باید برم یه جا-»
اما قبل از اینکه بتونم حتی از جام بلند شم، باجی یقهام رو گرفت و حرفم نصفهکاره موند. تقریباً تعادلم رو از دست دادم. چشمهام رو محکم بستم تا برای ضربهای که قرار بود بخورم آماده بشم، ولی... چیزی نیومد.
؟؟؟: «آقای کیسوکه. بشینید سر جاتون.»
معلم بود. وایــــــــــــــــی... خداروشکر! واقعاً داشتم میمردم. باجی زیر لب یه «تچ» گفت و منو پرت کرد روی صندلیم و خودش هم سر جاش نشست. یادم نبود گذشتهام اینقدر پر استرس بوده.
امیدوارم به خیر بگذره...
ـ ادامه دارد...
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۵.۷k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط