{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استادم گفت : زندگي را تعريف كن…

استادم گفت : زندگي را تعريف كن…
گفتم..زندگي تعريف كردني نيست…
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد…
سالها بعد كه او را ديدم كه پير شده بود و عصا به دست راه مي رفت …
جلو رفتم و گفتم : زندگي را تعريف كن،ارام خنديد و گفت نمره ات بيست…
زندگي را بايد زيست!!!…
گفتم اون موقع باید بیست میدادی مشروط نشم.یه لگد زدم انداختمش تو جوب فرار کردم....
دیدگاه ها (۲)

پسر به دختر : می خوای خورشید زندگی من باشی ؟ دختر : آره. پسر...

گا رانتی و خدمات پس از فروش

لبیک یا حسینعشق است

بالگرد

ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید جدی...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱: آدم‌هایی که لبخندشان خطرناک‌تر است(بخش ...

پارت ۸ – تعقیب در تاریکیزمان: ساعت ۸:۱۰ شبمکان: خیابان‌های ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط