هنتای ناگی
هنتای ناگی
امروز تولد ناگی بود ۶ می
تصمیم گرفتی تولدشو با بچه ها جشن بگیری
تو رئو ایساگی شیدو باچیرا هیوما رو دعوت کردی اوناهم قبول کردن
با ایساگی و باچیرا کل تزئیناتو انجام دادین
و شیدو کیک درست کرد
هیوما برنامه چید
و رئو به ناگی حسودی میکرد که اون تورو داشت و اون هیچکار نکرد و میخواست جلوی ناگی ببوستت و دعوا راه بندازه
ساعت ۹ بود
ایساگی قبول کرد که ناگی رو همراه خودش بیاره
و رفت پیش ناگی
از زبان تو
از وقتی بچه ها اومدن بهم کمک میکنن ولی رئو یه گوشه نشسته توهم فک کردی هیچی نیست
و رفتی لباس عوض کنی داشتی تاپتو در میاوردی که دیدی در نیمه بازه و رئو داره تورو از لایه در میبینه
و سریع رفتی درو بستی و قفل کردی
با خودت میگفتی چرا رئو داشت نگاهت میکرد و بیخیال شدی و لباستو عوض کردی و آرایش کردی و رفتی بیرون با چیزی که دیدی خشکت زد باچیرا رو مبل ولو شده بود وقتی دیدت از جاش پرید و رفت به ادامه کارش برسه
و تو ریز ریز داشتی بهش میخندی که دیدی یه نوتیف از طرف ایساگی اومده بازش کردی ... یه لوکیشن بود و وقتی زدی روش فهمیدی که نزدیکن
سریع به بچه ها گفتی آماده شین و طولی نکشید که زنگ در به صدا دراومد
و ایساگی جلو اومد و همه باهم گفتیم : تولدت مبارک ناگیی
ناگی که تازه ویندوزش بالا اومده بود لبخند زد و اومد جلو و وقتی منو دید بغلم کرد و دم گوشم گفت : ممنونم که تو همه این لحظات کنارم بودی
و توهم یه بوسه روی لبش کاشتی و بچها سرخ بودن و رئو خیلی ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد
بعد از کیک خوردن نوبت کادوها شد
اول ایساگی کادوش رو داد
یک جفت کفش ورزشی شبیه کفش فوتبال
شیدو گفت من چیزی نیاوردم ولی براتون یه کیک خوب درست کردم و دست به سینه شد و همه زدن زیر خنده
بعدش نوبت باچیرا شد اون یه شال گردن قرمز آورده بود همراه با یه کارت که توش ۱۰۰ هزار ین بود
نوبت رئو بود یه عروسک ناگت گرفته بود و دادش دست من
این برام خیلی عجیب بود همه بچه ها دادن دست ناگی ولی اون داد دست من
نوبت من شده بود یه دست لباس ست گرفته بودم
رئو وقتی دیدش گر گرفت اومد منو کشوند و بوسید
ناگی هم که رفتار رئو رو دید اومد یه مشت محکم زد به صورتش بچه ها منو بردن نشوندن رو راحتی و داشتن آرومم میکردن گریه هام شدت گرفت و دیگه هق هق نبود
باچیرا منو بغل کرد و تو بغل اون داشتم گریه میکردم و ایساگی داشت سرمو ناز میکرد
شیدو و هیوما داشتن ناگی رو از رئو جدا میکردن
شیدو و هیوما رئو رو بردن بیرون
الان فقط ایساگی باچیرا ناگی و ریونا اونجا بودن
ناگی به ایساگی و باچیرا گفت برن
به منم گفت برم تو اتاقم
بعد از اینکه ایساگی و باچیرا رفتن ناگی اومد تو اتاقم در زد و اومد داخل و درو قفل کرد
و روم خیمه زد
شروع کرد به بوسیدنم
منم با چشایی اندازه کاسه داشتم نگاش میکردم و حاله ای از خون رو روی گونه هام حس کردم
و ناگی خیلی ریلکس داشت کارشو انجام میداد
لباسهای منو خودش رو درآورد بدون اینکه ازم جداشه
به شونه هاشو ضربه زدم چون داشتم خفه میشدم بلاخره ولم کرد و رفت سمت ترقوه ام
و کاملاااااااااا کبودی کرد منم نمیتونستم ناله هام رو مخفی کنم چون اگر مخفی میکردم درجا واردم میکرد
و بنده اون روز پریود بودم و داشتم تقاضا میکردم که تمومش کنه ولی یهو واردم کرد
منم داد کشیدم که پریودم
وقتی دید اشک تو چشام جمع شده سریع درآورد و من گریم شدت گرفت
داشتم گریه میکردم و یهو ......سیاهی......
وقتی بیدار شدم دیدم ناگی منو بغل کرده و لباس تنم بود
وقتی دیدمش انگار خیلی گریه کرده بود
چرخیدن و بغلش کردم و از خواب بیدار شد
وقتی منو دید بقض کرد و متقابل بغلم کرد.
علامت ریونا_ علامت ناگی&
&ببخشید ببخشید ببخشید
_اشکال نداره خودتو ناراحت نکن من مقصر بودم باید میگفتم که پریودم
& اما تو خیلی درد کشیدی و دردت تقصیر من بود
و دوباره گریش شدت گرفت
&ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید این کلمه رو هی زیر لب میگفت
منم گریم گرفت و محکم تر بغلش کردم
و ناگی توی اون وضعیت خوابش برد
و وقتی دیدمش داشتم زمین رو گاز میگرفتم
گزاشتمش روی تخت و خودمم کنارش دراز کشیدم
و به خواب رفتیم
هه هه هه میدونم الان منتظر یه هنتای بی عیب و نقص بودی ولی نه میدونی که من کرم دارمممم😂
سناریو به سر رسید هانما به کیساکی نرسید
امروز تولد ناگی بود ۶ می
تصمیم گرفتی تولدشو با بچه ها جشن بگیری
تو رئو ایساگی شیدو باچیرا هیوما رو دعوت کردی اوناهم قبول کردن
با ایساگی و باچیرا کل تزئیناتو انجام دادین
و شیدو کیک درست کرد
هیوما برنامه چید
و رئو به ناگی حسودی میکرد که اون تورو داشت و اون هیچکار نکرد و میخواست جلوی ناگی ببوستت و دعوا راه بندازه
ساعت ۹ بود
ایساگی قبول کرد که ناگی رو همراه خودش بیاره
و رفت پیش ناگی
از زبان تو
از وقتی بچه ها اومدن بهم کمک میکنن ولی رئو یه گوشه نشسته توهم فک کردی هیچی نیست
و رفتی لباس عوض کنی داشتی تاپتو در میاوردی که دیدی در نیمه بازه و رئو داره تورو از لایه در میبینه
و سریع رفتی درو بستی و قفل کردی
با خودت میگفتی چرا رئو داشت نگاهت میکرد و بیخیال شدی و لباستو عوض کردی و آرایش کردی و رفتی بیرون با چیزی که دیدی خشکت زد باچیرا رو مبل ولو شده بود وقتی دیدت از جاش پرید و رفت به ادامه کارش برسه
و تو ریز ریز داشتی بهش میخندی که دیدی یه نوتیف از طرف ایساگی اومده بازش کردی ... یه لوکیشن بود و وقتی زدی روش فهمیدی که نزدیکن
سریع به بچه ها گفتی آماده شین و طولی نکشید که زنگ در به صدا دراومد
و ایساگی جلو اومد و همه باهم گفتیم : تولدت مبارک ناگیی
ناگی که تازه ویندوزش بالا اومده بود لبخند زد و اومد جلو و وقتی منو دید بغلم کرد و دم گوشم گفت : ممنونم که تو همه این لحظات کنارم بودی
و توهم یه بوسه روی لبش کاشتی و بچها سرخ بودن و رئو خیلی ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد
بعد از کیک خوردن نوبت کادوها شد
اول ایساگی کادوش رو داد
یک جفت کفش ورزشی شبیه کفش فوتبال
شیدو گفت من چیزی نیاوردم ولی براتون یه کیک خوب درست کردم و دست به سینه شد و همه زدن زیر خنده
بعدش نوبت باچیرا شد اون یه شال گردن قرمز آورده بود همراه با یه کارت که توش ۱۰۰ هزار ین بود
نوبت رئو بود یه عروسک ناگت گرفته بود و دادش دست من
این برام خیلی عجیب بود همه بچه ها دادن دست ناگی ولی اون داد دست من
نوبت من شده بود یه دست لباس ست گرفته بودم
رئو وقتی دیدش گر گرفت اومد منو کشوند و بوسید
ناگی هم که رفتار رئو رو دید اومد یه مشت محکم زد به صورتش بچه ها منو بردن نشوندن رو راحتی و داشتن آرومم میکردن گریه هام شدت گرفت و دیگه هق هق نبود
باچیرا منو بغل کرد و تو بغل اون داشتم گریه میکردم و ایساگی داشت سرمو ناز میکرد
شیدو و هیوما داشتن ناگی رو از رئو جدا میکردن
شیدو و هیوما رئو رو بردن بیرون
الان فقط ایساگی باچیرا ناگی و ریونا اونجا بودن
ناگی به ایساگی و باچیرا گفت برن
به منم گفت برم تو اتاقم
بعد از اینکه ایساگی و باچیرا رفتن ناگی اومد تو اتاقم در زد و اومد داخل و درو قفل کرد
و روم خیمه زد
شروع کرد به بوسیدنم
منم با چشایی اندازه کاسه داشتم نگاش میکردم و حاله ای از خون رو روی گونه هام حس کردم
و ناگی خیلی ریلکس داشت کارشو انجام میداد
لباسهای منو خودش رو درآورد بدون اینکه ازم جداشه
به شونه هاشو ضربه زدم چون داشتم خفه میشدم بلاخره ولم کرد و رفت سمت ترقوه ام
و کاملاااااااااا کبودی کرد منم نمیتونستم ناله هام رو مخفی کنم چون اگر مخفی میکردم درجا واردم میکرد
و بنده اون روز پریود بودم و داشتم تقاضا میکردم که تمومش کنه ولی یهو واردم کرد
منم داد کشیدم که پریودم
وقتی دید اشک تو چشام جمع شده سریع درآورد و من گریم شدت گرفت
داشتم گریه میکردم و یهو ......سیاهی......
وقتی بیدار شدم دیدم ناگی منو بغل کرده و لباس تنم بود
وقتی دیدمش انگار خیلی گریه کرده بود
چرخیدن و بغلش کردم و از خواب بیدار شد
وقتی منو دید بقض کرد و متقابل بغلم کرد.
علامت ریونا_ علامت ناگی&
&ببخشید ببخشید ببخشید
_اشکال نداره خودتو ناراحت نکن من مقصر بودم باید میگفتم که پریودم
& اما تو خیلی درد کشیدی و دردت تقصیر من بود
و دوباره گریش شدت گرفت
&ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید این کلمه رو هی زیر لب میگفت
منم گریم گرفت و محکم تر بغلش کردم
و ناگی توی اون وضعیت خوابش برد
و وقتی دیدمش داشتم زمین رو گاز میگرفتم
گزاشتمش روی تخت و خودمم کنارش دراز کشیدم
و به خواب رفتیم
هه هه هه میدونم الان منتظر یه هنتای بی عیب و نقص بودی ولی نه میدونی که من کرم دارمممم😂
سناریو به سر رسید هانما به کیساکی نرسید
- ۱.۶k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط