{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم چه می خواهی تو از جان

***خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم چه می خواهی تو از جانم نمی دانم نمیدانم مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی تو مسوولی خداوندا به این اغاز وپایانم من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت تو می خندی از آن اول به این چشمان گریانم نه در مسجد نه میخانه نه در دیری نه در کعبه من آن بیدم که می لرزم دگر بر مرگ پایانم خدایی نا خدایی هرچه هستی غافلی یارب که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم تویی قادر تویی مطلق نسوزان خشک وتر***
دیدگاه ها (۳)

***ﺣﻮﺍﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ … ﺑﮕﻮ ...

***سخت ترین ثانیه ها وقتیه که داغون باشی و نتونی با هیچکی حر...

***ازت متشکرم دیوونه‌ی مناز اینکه چشم به این دنیا گشودیاز ای...

***باز دوباره با نگاهت این دل من زیر و رو شدباز سر کلاس قلبم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط