{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در کودکی هم دچار چنان تردیدی نشده بودم که چرا ستاره ها از

در کودکی هم دچار چنان تردیدی نشده بودم که چرا ستاره ها از آن بالا نمی افتند؛ نه! فقط هر شب نگاهشان می کردم و چندی به صرافت افتاده بودم که بشمارمشان.
البته خیلی زود متوجه شدم شمردن آسمان امری ناممکن است ، اما نگریستن به آن... چه عادت زیبایی بود. تا نیمه های عمر. در شهرها هم، هر شب که مقدور بود سر پشت بام می خوابیدم تا غرق در نگریستن ، آرام شوم و می شدم هم.
اما نشد. نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام! و به جای هر دو ، قرص های آرام کننده آمد...

_سلوک_
#محمود_دولت_آبادی
دیدگاه ها (۱)

‍ باید حواسم به باد باشد  که روسری ام را برندارد به آفتاب  ک...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هشـتــم سی ژوئن یک...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط