{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او در خیابانی تاریک و بارونی راه میرفت

او در خیابانی تاریک و بارونی راه میرفت ..
رهگذری به او گفت: تنهایی؟
که تنهایی در این کوچه‌ی تاریک پیاده راه میروی؟
هیچ کس در اینجا از این کوچه رد نمیشود ..
او گفت: تنهام، ولی "تنهایی ام اجبار نیست، ترجیح است" ..
این خیابان هم خیابانه دیوانه هاست .. در آخره این خیابان تیمارستانی است متروکه ..
رهگذر ویالونی در دست او دید؛ پرسید:
ساز برای چه؟ آنجا هیچ کس نیست ..
او گفت: می‌خوام در آنجا بنوازم، نه برای کسی، برای خودم، برای کسی که خیلی وقت است او را گم کرده ام .. :)
رهگذر ماته حرف او بود .. و به حرفش فکر میکرد ..
به خود آمد دید او رفته؛ زیر لب گفت:
"ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه ی دیوانگی" .. :)🦋🎻
و به مسیرش ادامه داد ...
رهگذر در مسیر برگشت صدای ساز او را شنید، همان جا بود که گفت: "او در تیمارستانی تاریک، متروکه و خالی از احساس موسیقی می‌نواخت .. او دیوانه نبود، از عاقل ترین حالت خود دیوانه بود" ..
_____
دیدگاه ها (۰)

خودم فروردین😊شما هم بگید

آخه اینقد حق😂

بهشت اینجاست😍

عضو جدید اژانس ی گربه هست؟! ( پارت ۱ )پاییز بود. صبح بود و د...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید؛افسانه ی اشک و خون» ☀️## ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط