گیسوانت سیاهی شب چله استباآن چشمان مرواریدتچونان الماسدرشب شعرم میدرخشدجان جانانم...هوس درآغوش گرفتن اندام لرزانتدرزیربرف وبوران بردل هرعاشق فتادهای جان جانانم ...بیازیرکرسی برروی پاهایم بنشینتاغرورآتش ازگرمی آغوشت فروریزد