<<عـشـقِ روانـی>>
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟎
(چند ساعت بعد)
𝔂𝓸𝓾:
به ساعت نگاه کردم ساعت 6 بود الان دیگه یونگی کم کم باید برگرده و حاظر بشه منم که همه چیو به سانا گفتم پس خوبه فقط امیدوارم یونگی نفهمه که بدبخت میشم.با صدای در به خودم اومدم دیدم یونگیه سریع رفتم پیشش و پریدم بغلش.
_ اممم انگار یکی اینجا دلش برام تنگ شده(لب ات رو میبوسه)
* خب معلومه دلم برات تنگ میشه ددی
_ باز گفت ددی، بزار برگردم خونه به حسابت میرسم
* نه نه لطفا من نمیخوام...
_ هیسس چیزی نگو بیب(دوباره لبای ات رو میبوسه)
_ خب من برم حموم چون چند دیقه دیگه باید حاظر شم
* باسه(کیوت)
_ (سعی در کنترل کردن خود🗿)
[ یونگی رفت حموم و تقریبا بعد 20 مین اومد بیرون و رفت خودشو حاظر کرد و ات براش شام رو حاظر کرده بود هرچند که زود بود ولی چون قرار بود ساعت 7 یونگی بره بار مجبور بود خلاصه شام و خوردن و یونگی از خونه رفت بیرون]
𝔂𝓸𝓾:
همینکه یونگی رفت سریع رفتم به سانا پیام دادم که میرم حاظر میشم ساعت 8 میرم دنبالش تا بریم سریع رفتم یه دوش گرفتم و یه لباس خوشگل پوشیدم که کمی باز بود(عکسشو میزارم) ولی اهمیتی ندادم بلاخره بعد مدتها قراره با دوستم برم بیرون به خودم رسیدگی کردم و یه آرایش لایت کردم و به سانا زنگ زدم که دارم میرم دنبالش، یکی از ماشینا رو انتخاب کردم و رفتم دنبال سانا.
(چند مین بعد)
[ ات رسید به خونه سانا و سانا سوار شد و رفتن سمت دریا، درسته شب بود ولی هردوتاشون یه آرامش خاصی از دریا و ساحل میگرفتند، بلاخره رسیدن اونجا و روی شن های ساحل نشستن و به دریا خیره شده بودن که ات سکوت بینشون رو شکست]
* ميگما من خوراکی آوردم تو ماشینه میخوری بیارم؟
+ هه شوخیت گرفته من نخورم؟ جالب بود🗿
* باشه شکمو(خنده)
+ تو از منم شکمو تری تعجب کردم شوهر بدبختت چطور تحملت میکنه
* گگگگ مسخره
[ ات رفت داخل ماشین خوراکی ها رو آورد و با هم شروع کردن به خوردن که ات داخل خوراکی ها دوتا سوجو گرفته بود و اونشب سانا به ات اخطار داد که نخوره ولی ات گوش نکرد و خورد و بعد کلی مست کرده بود طوری که هربار بیشتر از قبل هذیون میگفت]
* سانا(مست)
+ هوم(سانا مست نیست)
* دلم برات تنگ شده بود(بغض)
+ منم همینطور (بغلش کرد)
* ولی...
+ ولی چی
*(ات خوابش برد)
+ منو ببخش ات (بغض)
+ خیلی متاسفم که باعث تموم مشکلاتتم (گریه بیصدا)
[ با اینکه ات خواب بود ولی سانا داشت تموم واقعیت رو به ات میگفت، داستان زندگی ات هر روز جالب تر و دارک تر میشد یعنی میشه دوست چند سالش که خیلی خوب میشناستش بتونه کاری باهاش بکنه؟ دقیقا قضیه چی بود و چیشده؟ کسی از این خبر نداره]
ادامه دارد....
شرط:30 لایک♥️
حیحی داستان داره جالب تر میشه😂😈
دیدگاه ها (۱۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.