یکبار به #مترسکی گفتم : "لابد از ایستادن در این دشت خلوت

یکبار به #مترسکی گفتم : "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای."
گفت : "#لذت_ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم."
دمی اندیشیدم و گفتم : "درست است، چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
گفت : "فقط کسانی که تنشان از کاه پرشده باشد این لذت را میشناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ زیر #کلاهش_ لانه می سازند.
دیدگاه ها (۱)

▫ ️ادبیات - داستان کوتاهیک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستا...

#داستان #اجتماعی #انسانیت

یک بار به مترسکی گفتم 《 لابد از ایستادن دراین دشت خلوت خسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط