{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش

وان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش
دیدگاه ها (۱)

تا نسوزی عشق را هرگز نمیفهمی که چیست گاه بخشیدن گهی آغوش و گ...

ای تپش های تـن سوزان منآتشی در سـایهء مــژگان منای ز گنـــدم...

تو که از صورت حال دل ما بی‌خبریغم دل با تو نگویم که ندانی در...

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردز...

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده اشک از دل من ب...

عطر خمین

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط