چیزی درونش فرو ریخت. بدنش رفته رفته سرد تر میشد.

چیزی درونش فرو ریخت. بدنش رفته رفته سرد تر میشد.
احساس میکرد شئ گلوله مانند در گلویش آرمیده است.
زانوانش آهسته قوس پیدا کردند.
ناگهان صدایی در مجاورت گوش هایش زمزمه وار پرسید:
- میخواهی فرار کنی؟
میخواست؟ عجالتا حال کسی را داشت که عزیزش را از دست داده.
اما او هم نیز میخواست فرار کند.

[ فشار عصبی همراه با بیخوابی مزمن ]
دیدگاه ها (۰)

007-پنهان در مه - پارت ۸۵

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

### پارت هفتم: «سایه‌ی تردید در راهروهای سفید»راهروهای اداره...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

{محکوم به لمس } part ۲۲ 杂交种 ناگهان ترس لو رفتن در دل آرو کا...

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۱ ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«گفتم، لعنتی در بزن!»صد...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت پانزدهم: خط قرمزالارا به عکس خیره م...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط