「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۰
✦.................................
_ دروغ میگی.
+ واقعاً متنفرم!
_ نه.
آیلین با حرص جلو آمد تا بالش را از دستش بکشد. در همان لحظه تعادلش به هم خورد. تهیونگ ناخودآگاه دستش را دراز کرد تا نگذارد زمین بخورد. اما خودش هم آماده این حرکت ناگهانی نبود.
چند ثانیه بعد هر دو با تعجب روی فرش افتاده بودند.
آیلین که هنوز در آغوش تهیونگ بود، سریع او را به عقب هل داد و با چشمانی که از خشم و گیجی گرد شده بود، شاکی نگاهش کرد.
+ تو؟!
تهیونگ کمی عقب رفت و متعجب به آیلین خیره شد.
_ من چی؟
+ این تقصیر تو بود!
_ من که کاری نکردم!
+ چرا! من داشتم بالش رو میگرفتم که تو...
قبل از اینکه آیلین حرفش را تمام کند، تهیونگ با لحنی که انگار داشت با یک بچه سروکله میزد، گفت:
_ که من چی؟ که نذاشتم پخش زمین شی؟
آیلین با ناباوری به او خیره شد. بعد ناگهان خندید.
+ وای خدای من!
خندهاش شدت گرفت. تهیونگ که معمولاً هیچوقت نمیخندید، با دیدن وضعیت عجیبشان و بعد خنده ناگهانی آیلین، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
+ صبر کن... تو الان خندیدی؟
تهیونگ فوراً صورتش را جدی کرد.
_ نه.
+ دیدم!
_ اشتباه دیدی.
آیلین دست به سینه روبهروی تهیونگ ایستاد. نگاهش از بالا تا پایین او را برانداز کرد و بعد با قیافهای متفکر گفت:
+ یه سوال
تهیونگ اخم ریزی کرد.
_ چی؟
+ تو از بچگی همینقدر بداخلاق بودی یا برای فرمانده شدن دوره دیدی؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
_ تموم شد؟
+ خیر.
یک قدم جلو آمد.
+ راستش دارم روی یه نظریه تحقیق میکنم.
_ چه نظریهای؟
آیلین خیلی جدی انگشتش را روی چانه گذاشت.
+ اینکه تو آدمی یا مجسمه.
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.
_ نتیجه؟
+ هنوز مطمئن نیستم.
بعد ناگهان دستش را دراز کرد و آرام بازوی تهیونگ را نیشگون گرفت. تهیونگ جا خورد. آیلین چشمهایش برق زد (دیوونست😂)
+ اوه! زندهای.
_ هی بچه...
+ ببخشید ، آزمایش علمی بود.
تهیونگ پلکهایش را روی هم فشار داد.
_ تو همیشه اینقدر رومخی؟
آیلین با لبخند جواب داد:
+ بله.
تهیونگ خیره به چال گونه هاش چندبار پلک زد و گفت:
_ قابل تشخیصه.
آیلین خندید. بعد بالش روی تخت را برداشت و پشت کمرش پنهان کرد.
+ یه سوال دیگه.
_ نه.
+ هنوز نپرسیدم.
_ باز هم نه.
+ فرض کن یه دختر خیلی خوشگل-
_ آیلین.
+ بذار حرفمو بزنم
_ نمیخوام.
آیلین سریع گفت:
+ فرض کن یه دختر خیلی خوشگل ازت خوشش بیاد
_ غیرممکنه.
آیلین چند ثانیه مات نگاهش کرد. بعد بالش را محکم به شکمش کوبید.
_ هی!
برای اولین بار گوشه لب تهیونگ بالا رفت.
_ این جواب سوال بود؟
+ نه، این مجازات بود.
_ برای چی؟
+ برای اعتمادبهنفس داغونت.
تهیونگ سرش را تکان داد.
_ دیوونهای.
+ ممنون.
_ تعریف نبود.
+ از طرف تو بود، پس تعریف حساب میشه.
و برای اولین بار بعد از مدتها، تهیونگ متوجه شد حضور این دختر نه تنها آرامشش را به هم میزند... بلکه گاهی باعث میشود جلوی لبخندش را هم نتواند بگیرد.
تهیونگ سریع خودش را جمع و جور کرد و جلوی در وایستاد.
_ بهتره استراحت کنی.
+ هی فرما-
قبل از اینکه حرفش تمام شود، تهیونگ از اتاق خارج شد.
در اتاق که پشت سر تهیونگ بسته شد، آیلین نفس آرامی بیرون داد و به سمت تختش رفت. خودش را روی تخت رها کرد. هنوز لبخند کمرنگی روی لبهایش بود که با صدای باز شدن دوباره در، سرش را بلند کرد. این بار پدر و مادرش وارد اتاق شدند. نگرانی از چهره هر دویشان میبارید. مادرش سریع خودش را به تخت رساند و کنار او نشست.
خانم لی: عزیزم، حالت خوبه؟
آقای لی هم جلو آمد.
اقای لی: سرت گیج نمیره؟ نفس کشیدنت خوبه؟
آیلین که انتظار چنین هجوم نگرانیای را داشت، آهی کشید.
+ من خوبم.
مادرش اخم کرد.
خانم لی: خوبی؟ آیلین، تو توی استخر افتادی!
+ خب افتادم دیگه.
خانم لی: «خب افتادم» یعنی چی؟!
پدرش با دقت نگاهش کرد.
اقای لی: مطمئنی کسی هُلِت نداده؟
آیلین فوراً نگاهش را از آنها دزدید.
+ نه بابا.
اقای لی: یعنی چی نه بابا؟
+ یعنی نه.
خانم لی مشکوک شد.
خانم لی: آیلین...
+ مامان!
خانم لی: راستشو بگو.
آیلین پتو را تا روی بینیاش بالا کشید.
+ راستشو گفتم.
پدرش دست به سینه ایستاد.
اقای لی: پس چطوری افتادی؟
چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی جدی گفت:
+ با استعدادم.
پدرش خندهاش گرفت. خانم لی اما هنوز قانع نشده بود.
خانم لی: آیلین!
+ بله؟
خانم لی: شوخی نکن.
+ شوخی نمیکنم. پام سر خورد، افتادم توی آب، تموم شد رفت.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۰
✦.................................
_ دروغ میگی.
+ واقعاً متنفرم!
_ نه.
آیلین با حرص جلو آمد تا بالش را از دستش بکشد. در همان لحظه تعادلش به هم خورد. تهیونگ ناخودآگاه دستش را دراز کرد تا نگذارد زمین بخورد. اما خودش هم آماده این حرکت ناگهانی نبود.
چند ثانیه بعد هر دو با تعجب روی فرش افتاده بودند.
آیلین که هنوز در آغوش تهیونگ بود، سریع او را به عقب هل داد و با چشمانی که از خشم و گیجی گرد شده بود، شاکی نگاهش کرد.
+ تو؟!
تهیونگ کمی عقب رفت و متعجب به آیلین خیره شد.
_ من چی؟
+ این تقصیر تو بود!
_ من که کاری نکردم!
+ چرا! من داشتم بالش رو میگرفتم که تو...
قبل از اینکه آیلین حرفش را تمام کند، تهیونگ با لحنی که انگار داشت با یک بچه سروکله میزد، گفت:
_ که من چی؟ که نذاشتم پخش زمین شی؟
آیلین با ناباوری به او خیره شد. بعد ناگهان خندید.
+ وای خدای من!
خندهاش شدت گرفت. تهیونگ که معمولاً هیچوقت نمیخندید، با دیدن وضعیت عجیبشان و بعد خنده ناگهانی آیلین، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
+ صبر کن... تو الان خندیدی؟
تهیونگ فوراً صورتش را جدی کرد.
_ نه.
+ دیدم!
_ اشتباه دیدی.
آیلین دست به سینه روبهروی تهیونگ ایستاد. نگاهش از بالا تا پایین او را برانداز کرد و بعد با قیافهای متفکر گفت:
+ یه سوال
تهیونگ اخم ریزی کرد.
_ چی؟
+ تو از بچگی همینقدر بداخلاق بودی یا برای فرمانده شدن دوره دیدی؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
_ تموم شد؟
+ خیر.
یک قدم جلو آمد.
+ راستش دارم روی یه نظریه تحقیق میکنم.
_ چه نظریهای؟
آیلین خیلی جدی انگشتش را روی چانه گذاشت.
+ اینکه تو آدمی یا مجسمه.
تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.
_ نتیجه؟
+ هنوز مطمئن نیستم.
بعد ناگهان دستش را دراز کرد و آرام بازوی تهیونگ را نیشگون گرفت. تهیونگ جا خورد. آیلین چشمهایش برق زد (دیوونست😂)
+ اوه! زندهای.
_ هی بچه...
+ ببخشید ، آزمایش علمی بود.
تهیونگ پلکهایش را روی هم فشار داد.
_ تو همیشه اینقدر رومخی؟
آیلین با لبخند جواب داد:
+ بله.
تهیونگ خیره به چال گونه هاش چندبار پلک زد و گفت:
_ قابل تشخیصه.
آیلین خندید. بعد بالش روی تخت را برداشت و پشت کمرش پنهان کرد.
+ یه سوال دیگه.
_ نه.
+ هنوز نپرسیدم.
_ باز هم نه.
+ فرض کن یه دختر خیلی خوشگل-
_ آیلین.
+ بذار حرفمو بزنم
_ نمیخوام.
آیلین سریع گفت:
+ فرض کن یه دختر خیلی خوشگل ازت خوشش بیاد
_ غیرممکنه.
آیلین چند ثانیه مات نگاهش کرد. بعد بالش را محکم به شکمش کوبید.
_ هی!
برای اولین بار گوشه لب تهیونگ بالا رفت.
_ این جواب سوال بود؟
+ نه، این مجازات بود.
_ برای چی؟
+ برای اعتمادبهنفس داغونت.
تهیونگ سرش را تکان داد.
_ دیوونهای.
+ ممنون.
_ تعریف نبود.
+ از طرف تو بود، پس تعریف حساب میشه.
و برای اولین بار بعد از مدتها، تهیونگ متوجه شد حضور این دختر نه تنها آرامشش را به هم میزند... بلکه گاهی باعث میشود جلوی لبخندش را هم نتواند بگیرد.
تهیونگ سریع خودش را جمع و جور کرد و جلوی در وایستاد.
_ بهتره استراحت کنی.
+ هی فرما-
قبل از اینکه حرفش تمام شود، تهیونگ از اتاق خارج شد.
در اتاق که پشت سر تهیونگ بسته شد، آیلین نفس آرامی بیرون داد و به سمت تختش رفت. خودش را روی تخت رها کرد. هنوز لبخند کمرنگی روی لبهایش بود که با صدای باز شدن دوباره در، سرش را بلند کرد. این بار پدر و مادرش وارد اتاق شدند. نگرانی از چهره هر دویشان میبارید. مادرش سریع خودش را به تخت رساند و کنار او نشست.
خانم لی: عزیزم، حالت خوبه؟
آقای لی هم جلو آمد.
اقای لی: سرت گیج نمیره؟ نفس کشیدنت خوبه؟
آیلین که انتظار چنین هجوم نگرانیای را داشت، آهی کشید.
+ من خوبم.
مادرش اخم کرد.
خانم لی: خوبی؟ آیلین، تو توی استخر افتادی!
+ خب افتادم دیگه.
خانم لی: «خب افتادم» یعنی چی؟!
پدرش با دقت نگاهش کرد.
اقای لی: مطمئنی کسی هُلِت نداده؟
آیلین فوراً نگاهش را از آنها دزدید.
+ نه بابا.
اقای لی: یعنی چی نه بابا؟
+ یعنی نه.
خانم لی مشکوک شد.
خانم لی: آیلین...
+ مامان!
خانم لی: راستشو بگو.
آیلین پتو را تا روی بینیاش بالا کشید.
+ راستشو گفتم.
پدرش دست به سینه ایستاد.
اقای لی: پس چطوری افتادی؟
چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی جدی گفت:
+ با استعدادم.
پدرش خندهاش گرفت. خانم لی اما هنوز قانع نشده بود.
خانم لی: آیلین!
+ بله؟
خانم لی: شوخی نکن.
+ شوخی نمیکنم. پام سر خورد، افتادم توی آب، تموم شد رفت.
- ۳.۴k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط