پارت

پارت ۴
رونا:داشتم شام رو آماده میکردم که یهو جونگ کوک عصبی اومد آشپزخونه

رونا:چیشده عزیزم؟

کوک:چرا مراقب بچم نبودی هان؟؟؟(با صدای بلند)

رونا:یه اتفاق بود یه خراش کوچیک برداشته چرا اینجوری میکنی؟؟؟

کوک:تو از قصد این کارو کردی باید حواست بود(بلند)

رونا:داری چی میگییی من مادر اون بچم چرا باید از قصد این کار رو کنم(بلند)

کوک: داد نزن بچه بیدار میشه تو لیاقت مادر این بچه بودن رو نداری (خیلی بلند)

رونا:تو خودت خیلی بلند تر از من داد میزنیی مگه تو بچگی زمین نخوردی ها؟؟؟
اون باید بگم مامانت لیاقت نداشت هاننن؟

ویو یونا:یهو احساس سوزش تو سمت چپ صورتم کرد اون به من سیلی زد؟؟
یهو صدای سوجین اومد
سوجین:بابا مامانم رو نزن(گریه)
رونا:داشتم میرفتم سمتش که بغلش کنم
جونگکوک زودتر رسید بهش
جونگکوک :دست نزن به بچه من
ویو یونا:رفتم تو اتاقم لباس هام رو پوشیدم از خونه زدم بیرون
اون تا حالا همچین کاری باهام نکرده بود ولی الان چی؟؟؟
همینجوری داشتم گریه میکردم به آسمون تیره که مثل زندگی من بود نگاه میکردم یهو قطره بارونی رو صورتم افتاد
کم کم داشت بارون شدید تر میشد به گوشی زود زود نگاه میکردم که شاید نگرانم شه تو این هوای بارونی
ولی نه هیچ تماسی نه پیامی
گریه هام شدید تر میشد
چشمام میسوخت سردم بود
رفتم کنار پل همیشگی نشستم که یهو دستی رو شونم احساس شد
(جونگکوک نیس)

حمایت😭😭😭💔
دیدگاه ها (۰)

زندگی با تهیونگ چجوریه؟وقتی که دعوا میکنید حتی اگه تقصیر تو ...

سناریو

پارت۳

معرفی فیک :سلام من رونا هستم ۲۵ سالمه با جونگکوک زندگی میکنم...

تکپارتی کوکاخرین ستاره🌠💔زمستون بود هوا سرد بود و فقط صدای با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط