#درخواستی
#درخواستی
بارانِ آخرِ پاییز – پارت دوم
باران کمکم آرامتر شده بود، اما هیچکدام میلی به ترک کافه نداشتند.
جونگکوک جرعهای از قهوهاش نوشید و نگاهش را به تهیونگ دوخت؛ انگار میخواست تمام روزهای دوری را فقط با تماشا کردن او جبران کند.
آهسته گفت:
«میترسیدم وقتی برگردم، دیگه نخوای منو ببینی.»
تهیونگ لبخند محوی زد و سرش را تکان داد.
«گاهی ازت ناراحت بودم... ولی هیچوقت نتونستم دوست داشتنت رو کنار بذارم.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت. چند لحظه سکوت کرد و بعد زمزمه کرد:
«اگه میشد زمان برگرده، حتی یه روز هم ازت دور نمیشدم.»
تهیونگ دستش را کمی محکمتر روی دست او فشرد.
«گذشته رو نمیشه عوض کرد... ولی میشه آینده رو با هم ساخت.»
چشمهای جونگکوک برق زد؛ همان برق آشنایی که مدتها بود در نگاهش دیده نمیشد.
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران تقریباً بند آمده بود. خیابان هنوز خیس بود و نور چراغها روی آسفالت، مثل هزاران ستاره میدرخشید.
بدون اینکه چیزی بگویند، کنار هم قدم زدند.
نسیم سرد پاییزی از میان درختان گذشت. تهیونگ بیاختیار شال گردنش را از دور گردن خود باز کرد و روی شانههای جونگکوک انداخت.
جونگکوک با خنده گفت:
«پس خودت چی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«وقتی کنارمی، دیگه سردم نمیشه.»
جونگکوک لحظهای ایستاد. روبهروی تهیونگ قرار گرفت و با نگاهی سرشار از محبت گفت:
«از امروز... دیگه نمیذارم حتی یه قدم تنها راه بری.»
تهیونگ لبخند زد؛ لبخندی که این بار از ته دل بود.
آن دو دوباره کنار هم راه افتادند؛ آرام، بیعجله، در خیابانی که بوی باران و پاییز در آن پیچیده بود.
شاید دنیا هنوز همان دنیای شلوغ و پرهیاهو بود، اما برای آن دو، خوشبختی از همان لحظهای آغاز شد که دوباره کنار هم قدم برداشتند.
بارانِ آخرِ پاییز – پارت دوم
باران کمکم آرامتر شده بود، اما هیچکدام میلی به ترک کافه نداشتند.
جونگکوک جرعهای از قهوهاش نوشید و نگاهش را به تهیونگ دوخت؛ انگار میخواست تمام روزهای دوری را فقط با تماشا کردن او جبران کند.
آهسته گفت:
«میترسیدم وقتی برگردم، دیگه نخوای منو ببینی.»
تهیونگ لبخند محوی زد و سرش را تکان داد.
«گاهی ازت ناراحت بودم... ولی هیچوقت نتونستم دوست داشتنت رو کنار بذارم.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت. چند لحظه سکوت کرد و بعد زمزمه کرد:
«اگه میشد زمان برگرده، حتی یه روز هم ازت دور نمیشدم.»
تهیونگ دستش را کمی محکمتر روی دست او فشرد.
«گذشته رو نمیشه عوض کرد... ولی میشه آینده رو با هم ساخت.»
چشمهای جونگکوک برق زد؛ همان برق آشنایی که مدتها بود در نگاهش دیده نمیشد.
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران تقریباً بند آمده بود. خیابان هنوز خیس بود و نور چراغها روی آسفالت، مثل هزاران ستاره میدرخشید.
بدون اینکه چیزی بگویند، کنار هم قدم زدند.
نسیم سرد پاییزی از میان درختان گذشت. تهیونگ بیاختیار شال گردنش را از دور گردن خود باز کرد و روی شانههای جونگکوک انداخت.
جونگکوک با خنده گفت:
«پس خودت چی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«وقتی کنارمی، دیگه سردم نمیشه.»
جونگکوک لحظهای ایستاد. روبهروی تهیونگ قرار گرفت و با نگاهی سرشار از محبت گفت:
«از امروز... دیگه نمیذارم حتی یه قدم تنها راه بری.»
تهیونگ لبخند زد؛ لبخندی که این بار از ته دل بود.
آن دو دوباره کنار هم راه افتادند؛ آرام، بیعجله، در خیابانی که بوی باران و پاییز در آن پیچیده بود.
شاید دنیا هنوز همان دنیای شلوغ و پرهیاهو بود، اما برای آن دو، خوشبختی از همان لحظهای آغاز شد که دوباره کنار هم قدم برداشتند.
- ۱۳۶
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط