روزگاری دلی داشتم آزاد و رها نه سوختن داشت نه ساختن نه بی
روزگاری دلی داشتم آزاد و رها نه سوختن داشت نه ساختن نه بیم رسوا شدن نه ترس از باختن تا چشمهایش را دیدم لعنت به این چشمها که به آن چشمها افتاد و ننوشیده می مست شد تا ابد اکنون پروای مردن هم ندارم کاش تو در آن دشت دراز نکشیده بودی و عکسی در کار نبود
- ۳۷۳
- ۰۶ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط