لگد به در زد و در را شکست بر رویش/
لگد به در زد و در را شکست بر رویش/
نشست میخ در خانه کنج پهلویش/
همینکه بغض علی را به خاطرش آورد/
رسید نوبت ضرب غلاف و بازویش/
نفَس نفَس بدنش را به درد آوردند/
وَ رنگ سرخ و کبودی نشست بررویش/
میانِ کوچه مگر که چه آمده به سرش/
که در سنین جوانی سفید شد مویش/
"بر قاتلين مادرمان لعنت"
نشست میخ در خانه کنج پهلویش/
همینکه بغض علی را به خاطرش آورد/
رسید نوبت ضرب غلاف و بازویش/
نفَس نفَس بدنش را به درد آوردند/
وَ رنگ سرخ و کبودی نشست بررویش/
میانِ کوچه مگر که چه آمده به سرش/
که در سنین جوانی سفید شد مویش/
"بر قاتلين مادرمان لعنت"
- ۱۹۲
- ۱۴ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط