من و صحرا
من و صحرا
یهویی نبود والااااااااا
_______________________________
یه مشکل تو زندگیم برام پیش اومده میخوام اگه دوستان کمکم کن ممنون خیلی ذهنم درگیره
واقعیتش من قاتل هستم یه نفر رو کشتم الان عذاب وجدان دارم اصلا باورم نمیشه اما یه نفر رو به قتل رسوندم
الان نمیدونم برم خودم رو معرفی کنم یا نه خیلی حس بدی هس
حالا بزارین داستان قاتل شدنم رو براتون بگم تا شما قضاوت کنین.
چند روزی شده بود که دیکتاتور شده بود اصن به حرفم گوش نمیداد خود سر عمل میکرد ) که به هیچ صراطی مستقیم نبود و اصلا حالت نمیگرفت خلاصه هر روز دو ساعت باهاش دعوا میکردم اما هیچ......
از طرفی چند مدتی هم بود که اصلا هیچ اتیشی نسوزونده بودم و به شیطون درونم نرسیده بودم و شیطان درونم رو ارضا نکرده بودم و شیطان درونم هم اصن دل خوشی از من نداشت و همیشه روی مخم راه میرفت و منم حوصله ی این کارا رو نداشتم
بعد از چند روز هم که دیگه طاقتم طاق شد و تصمیم گرفتم مو هام رو از ته بزنم اما این شیطان نامرد رفت به خبرش رو به موهام داد خلاصه یه دعوای حسابی اتفاق افتاد منم انقدر که عصبانی بودم زدم شیطان درون رو به قتل رسوندم الان خیلی احساس بدی دارم
وااااااااای من قاتلممممم
حالا قسمت بد ماجرا اینجاس که بعد از کشتن شیطان درونم مث این افسانه از جسدش یه شیطون گوگولی مگولی به دنیا اومد الان زده دهنم رو اسفالت کرده بعد از 18 سال سن انگار برگشتم به 10 سال قبل که در خونه ی مردم رو میزدم فرار میکردم دیگه جونم براتون بگه الان نمیدونم برم خودم رو معرفی کنم یا نه
لطفااااااا به من کمک کنین عذاب وجدان دارم
دو تا عمه دارم راحت باشین هر چی دوست دارین دعاشون کنین
یهویی نبود والااااااااا
_______________________________
یه مشکل تو زندگیم برام پیش اومده میخوام اگه دوستان کمکم کن ممنون خیلی ذهنم درگیره
واقعیتش من قاتل هستم یه نفر رو کشتم الان عذاب وجدان دارم اصلا باورم نمیشه اما یه نفر رو به قتل رسوندم
الان نمیدونم برم خودم رو معرفی کنم یا نه خیلی حس بدی هس
حالا بزارین داستان قاتل شدنم رو براتون بگم تا شما قضاوت کنین.
چند روزی شده بود که دیکتاتور شده بود اصن به حرفم گوش نمیداد خود سر عمل میکرد ) که به هیچ صراطی مستقیم نبود و اصلا حالت نمیگرفت خلاصه هر روز دو ساعت باهاش دعوا میکردم اما هیچ......
از طرفی چند مدتی هم بود که اصلا هیچ اتیشی نسوزونده بودم و به شیطون درونم نرسیده بودم و شیطان درونم رو ارضا نکرده بودم و شیطان درونم هم اصن دل خوشی از من نداشت و همیشه روی مخم راه میرفت و منم حوصله ی این کارا رو نداشتم
بعد از چند روز هم که دیگه طاقتم طاق شد و تصمیم گرفتم مو هام رو از ته بزنم اما این شیطان نامرد رفت به خبرش رو به موهام داد خلاصه یه دعوای حسابی اتفاق افتاد منم انقدر که عصبانی بودم زدم شیطان درون رو به قتل رسوندم الان خیلی احساس بدی دارم
وااااااااای من قاتلممممم
حالا قسمت بد ماجرا اینجاس که بعد از کشتن شیطان درونم مث این افسانه از جسدش یه شیطون گوگولی مگولی به دنیا اومد الان زده دهنم رو اسفالت کرده بعد از 18 سال سن انگار برگشتم به 10 سال قبل که در خونه ی مردم رو میزدم فرار میکردم دیگه جونم براتون بگه الان نمیدونم برم خودم رو معرفی کنم یا نه
لطفااااااا به من کمک کنین عذاب وجدان دارم
دو تا عمه دارم راحت باشین هر چی دوست دارین دعاشون کنین
- ۹.۳k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط