{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مــــــــــن

مــــــــــن
از احساس بے حسے خود سرشارم!
نفس ها:سخت
ذهن:مشکوک فراموشے!
زبانے ساکت و یادے پریشان...حروف گنگ بے پایان پنهان
دهانم بسته...بغضے در گلویم...
به دیده اشک دارم به نوبت: سرد...بےدرمان و جارے

دوایے نیست...سوگ پایانے ندارد...زخم هم درمان نخواهد
دیدگاه ها (۱)

من از احساس بی حسی خود سرشارم!نفس ها:سختذهن:مشکوک فراموشی!زب...

من از احساس بی حسی خود سرشارم!نفس ها:سختذهن:مشکوک فراموشی!زب...

من از احساس بی حسی خود سرشارم!نفس ها:سختذهن:مشکوک فراموشی!زب...

من از احساس بی حسی خود سرشارم!نفس ها:سختذهن:مشکوک فراموشی!زب...

نومیدی

آنگاهخورشید سرد شدو برکت از زمین ها رفت سبزه ها به صحراها خش...

#درخواستی درد، همچون خاری در گلویش چنگ انداخته بود و تمام وج...

رفتنت، آغازِ یک ویرانیِ آرام و بی‌صدا بود؛ شبیه به پاییزِ نا...

#باران 🦋🫰🏼رفتنت، آغازِ یک ویرانیِ آرام و بی‌صدا بود؛ شبیه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط