「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 127
✦.................................
جونگکوک پوزخند زد.
_ دوباره خجالت کشیدی؟
نیکی بالش را برداشت و به سمتش پرت کرد.
+ خفه شو!
جونگکوک بالش را گرفت و خندید.
_ باشه، باشه.
نیکی با اخم پتو را کنار زد و نشست، اما همین که پاهایش را روی زمین گذاشت صورتش کمی درهم رفت
_ آروم.
دستش را جلو آورد و نیکی بدون اعتراض گرفت. نیکی زیر لب گفت:
+ فقط یه کم درد دارم
_ امروز استراحت میکنی.
نیکی چشمغرهی کوچکی رفت و با لحن مسخرهای گفت:
+ هرچی شوهرم بگه
از تخت پایین آمد و بدون اینکه منتظر جواب جونگکوک بماند، سمت حمام رفت.
چند دقیقه بعد، نیکی از حمام بیرون آمد؛ موهایش را جمع کرده بود و لباس راحتی روشن و نرمی پوشیده بود. صورتش تازه شسته شده بود و گونههایش از آب و گرمای حمام کمی صورتی شده بود.
وسایل لازم را مرتب کرده و خودش را تمیز و راحت کرده بود؛ حالا درد شکمش هم کمی قابلتحملتر شده بود. وقتی وارد اتاق شد، جونگکوک دیگر آنجا نبود.
+ بالاخره رفت...
اما هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
_ با کی حرف میزنی؟
نیکی برگشت.
جونگکوک کنار در ایستاده بود؛ پیراهن مشکی پوشیده بود و ساعتش را میبست. همان ظاهر سرد و مرتب همیشگی، همان نگاه سنگین و همان ابهتی که حتی داخل ویلای ساحلی هم از بین نمیرفت.
نیکی نگاه کوتاهی به او انداخت
+ چرا هنوز وایسادی؟
_ منتظرت بودم.
+ خب... حالا چیکارکنیم؟
جونگکوک خیلی خونسرد در را برایش باز کرد.
_ صبحونه.
نیکی لبخند ریزی زد و از کنارش رد شد
چند دقیقه بعد، آشپزخانهی ویلا با نور صبح روشن شده بود، روی میز صبحانهی سادهای چیده بودند؛ میوههای تازه، نان، پنیر، عسل و قهوه.
جونگکوک جلو اومد و صندلی نیکی را عقب کشید، نیکی نشست و تکهای سیب برداشت.
جونگکوک هم روبهرویش نشست، اما حتی وقتی قهوهاش را مینوشید، نگاهش بیشتر روی نیکی بود تا میز.
+ باز چرا نگام میکنی؟
_ چون خوشگلی.
+ صبح به این زودی شروع نکن.
جونگکوک فقط گوشهی لبش را بالا برد
_ زن خودمی، هر وقت بخوام نگات میکنم
نیکی چیزی نگفت؛ فقط سیبش را گاز زد و سعی کرد لبخندش دیده نشود. جونگکوک با اشارهای کوتاه خدمتکار را صدا زد:
_ برای نیکی آب گرم بیارید. و صبحونهاش رو هم سبکتر کنید.
خدمتکار فوراً سر تکان داد
خدمتکار: چشم، رئیس.
نیکی بدون هیچ واکنش خاصی مشغول خوردن میوهاش شد، برایش عجیب نبود که جونگکوک حتی در سادهترین لحظهها هم با همان ابهت و لحن دستوری رفتار کند
چنددقیقه گذشت، بعد جونگکوک خیلی عادی گفت:
_ نیکی
+ هوم؟
_ تو بچه دوست داری؟
چاقو همانجا در دست نیکی متوقف شد، آرام سرش را بالا آورد
+ چی؟
جونگکوک کاملاً جدی بود:
_ بچه.
+ چرا یهو اینو پرسیدی؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 127
✦.................................
جونگکوک پوزخند زد.
_ دوباره خجالت کشیدی؟
نیکی بالش را برداشت و به سمتش پرت کرد.
+ خفه شو!
جونگکوک بالش را گرفت و خندید.
_ باشه، باشه.
نیکی با اخم پتو را کنار زد و نشست، اما همین که پاهایش را روی زمین گذاشت صورتش کمی درهم رفت
_ آروم.
دستش را جلو آورد و نیکی بدون اعتراض گرفت. نیکی زیر لب گفت:
+ فقط یه کم درد دارم
_ امروز استراحت میکنی.
نیکی چشمغرهی کوچکی رفت و با لحن مسخرهای گفت:
+ هرچی شوهرم بگه
از تخت پایین آمد و بدون اینکه منتظر جواب جونگکوک بماند، سمت حمام رفت.
چند دقیقه بعد، نیکی از حمام بیرون آمد؛ موهایش را جمع کرده بود و لباس راحتی روشن و نرمی پوشیده بود. صورتش تازه شسته شده بود و گونههایش از آب و گرمای حمام کمی صورتی شده بود.
وسایل لازم را مرتب کرده و خودش را تمیز و راحت کرده بود؛ حالا درد شکمش هم کمی قابلتحملتر شده بود. وقتی وارد اتاق شد، جونگکوک دیگر آنجا نبود.
+ بالاخره رفت...
اما هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
_ با کی حرف میزنی؟
نیکی برگشت.
جونگکوک کنار در ایستاده بود؛ پیراهن مشکی پوشیده بود و ساعتش را میبست. همان ظاهر سرد و مرتب همیشگی، همان نگاه سنگین و همان ابهتی که حتی داخل ویلای ساحلی هم از بین نمیرفت.
نیکی نگاه کوتاهی به او انداخت
+ چرا هنوز وایسادی؟
_ منتظرت بودم.
+ خب... حالا چیکارکنیم؟
جونگکوک خیلی خونسرد در را برایش باز کرد.
_ صبحونه.
نیکی لبخند ریزی زد و از کنارش رد شد
چند دقیقه بعد، آشپزخانهی ویلا با نور صبح روشن شده بود، روی میز صبحانهی سادهای چیده بودند؛ میوههای تازه، نان، پنیر، عسل و قهوه.
جونگکوک جلو اومد و صندلی نیکی را عقب کشید، نیکی نشست و تکهای سیب برداشت.
جونگکوک هم روبهرویش نشست، اما حتی وقتی قهوهاش را مینوشید، نگاهش بیشتر روی نیکی بود تا میز.
+ باز چرا نگام میکنی؟
_ چون خوشگلی.
+ صبح به این زودی شروع نکن.
جونگکوک فقط گوشهی لبش را بالا برد
_ زن خودمی، هر وقت بخوام نگات میکنم
نیکی چیزی نگفت؛ فقط سیبش را گاز زد و سعی کرد لبخندش دیده نشود. جونگکوک با اشارهای کوتاه خدمتکار را صدا زد:
_ برای نیکی آب گرم بیارید. و صبحونهاش رو هم سبکتر کنید.
خدمتکار فوراً سر تکان داد
خدمتکار: چشم، رئیس.
نیکی بدون هیچ واکنش خاصی مشغول خوردن میوهاش شد، برایش عجیب نبود که جونگکوک حتی در سادهترین لحظهها هم با همان ابهت و لحن دستوری رفتار کند
چنددقیقه گذشت، بعد جونگکوک خیلی عادی گفت:
_ نیکی
+ هوم؟
_ تو بچه دوست داری؟
چاقو همانجا در دست نیکی متوقف شد، آرام سرش را بالا آورد
+ چی؟
جونگکوک کاملاً جدی بود:
_ بچه.
+ چرا یهو اینو پرسیدی؟
- ۶۱۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط