شایَـد سالها بَعـد
شایَـد سالها بَعـد
در میان همهمه ے یکـ خیابان
دست در دست دُخترکے گندم گـون
با موهاے سیاه
درستـ شبیه خودت
عطرے آشنا را مےشنوے
سَـر کہ برمےگردانے
هَمان دخترک ساده ے عاشِق پیشه ات را مےبینے
با پسرک کوچکَش
نام پسَرَک را که صدا مےزَنَد
چیزے در وجودت فرومےریزد
نـــام توسـت
نگاهَش که در نگاهَت گره مےخورد
جوانے پیر را مےبینی
با لبخندے یخ زده
در میان همهمه ے یکـ خیابان
دست در دست دُخترکے گندم گـون
با موهاے سیاه
درستـ شبیه خودت
عطرے آشنا را مےشنوے
سَـر کہ برمےگردانے
هَمان دخترک ساده ے عاشِق پیشه ات را مےبینے
با پسرک کوچکَش
نام پسَرَک را که صدا مےزَنَد
چیزے در وجودت فرومےریزد
نـــام توسـت
نگاهَش که در نگاهَت گره مےخورد
جوانے پیر را مےبینی
با لبخندے یخ زده
- ۱۲۷
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط