شایَـد سالها بَعـد

شایَـد سالها بَعـد
در میان همهمه ے یکـ خیابان
دست در دست دُخترکے گندم گـون
با موهاے سیاه
درستـ شبیه خودت
عطرے آشنا را مےشنوے
سَـر کہ برمےگردانے
هَمان دخترک ساده ے عاشِق پیشه ات را مےبینے
با پسرک کوچکَش
نام پسَرَک را که صدا مےزَنَد
چیزے در وجودت فرومےریزد
نـــام توسـت
نگاهَش که در نگاهَت گره مےخورد
جوانے پیر را مےبینی
با لبخندے یخ زده
دیدگاه ها (۲)

رمان تهکوک

شایَـد سالها بَعـد در میان همهمه ے یکـ خیاباندست در دست دُخت...

پسرکی بود عا شق دخترکیروزها گذشت و دخترک نیز عاشق شدهر دو عا...

۱۰-از بچگی دوستت داشتم

ستاره چیدن

یکــــ روز سرد زمستانی...

#جمهوری اسلامی ایران وآقعیَت سَردp¹² ...

آوای دروغین

☘️از هَیاهویِ زندگی، اَز دَردها و دِلتَنگی ها پَناه می بَرَم...

Life:p¹نوری‌که‌به‌صورتش‌میخورد‌باعث‌میشود‌از‌خواب‌شیرینش‌دل‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط