{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از عمارت زدم بیرون ک بهرام با ماشین جلو پام ترمز کرد پیاد

از عمارت زدم بیرون ک بهرام با ماشین جلو پام ترمز کرد پیاده شد گفت کجا؟ گفتم دارم میرم هرجا غیر این جهنم دره دستمو کشید آورد توی عمارت جونی نداشتم خیلی درد داشتم حتی نا نداشتم بگم ولم کن منو انداخت توی یک اتاقی و درو قفل کرد رفت . به اطرافم نگاه کردم اون یه اتاق ساده نبود توش یه تخت دونفره بزرگ با روتختی قرمز بود اونطرف تر دوتا دوش حموم بود و چند تا کمد و قفسه شلاق و دستگاه
داشتم طرافمو نگاه میکردم ک بهرام اومد تو با اخم من انقدر خسته بودم ک بی اختیار رو تخت نشستم و سست . دراز کشیدم و چشامو بستم فقط صدای نفس های کند و کشدار من به گوش می‌رسید و صدای خش خش در آوردن لباس های بهرام به آرومی کار میکرد،انگار واقعا از شکار لذت میبرد اول طعمه اش رو آماده میکرد و چشمای قهوه ایش رو از روم بر نمی‌داشت وقتی روی تشک اومد با دیدن مانتوم نیشخندی زد -خوبه ...داری خلاقیت به خرج میدی راستی ملودی میدونستی آدما تو فلاکت و بدبختی ستاره میشن؟ گرمای تنش اونقدر زیاد بود که گرم میشدم،دلم می‌خواست مثل پتو بکشمش روی تنم روم خیمه زد و خودش رو بین پاهام جا داد،دستاش مثل دو تا ستون محکم ۲ طرف بدنم قرار گرفته بود -چشمات و باز کن خوشم نمیاد موقع رابطه چشم ببندی باید ببینی بهرام چجوری میگادت اشکی که از گوشه چشمام چکید از روی بیچارگی بود. دلم برای خودم میسوخت -نمیتونم...لطفا -پس دوست داری مجبورت کنم؟ تنم ضعف کرده بود و تحمل درد بیشتر نداشتم -جون ندارم...امشب نه...-پس دعا کن زودتر حامله شی والا هر شب همین بساطه خودم توی کثافت دست و پا میزدم، آخه چجوری یه طفل و به اون دنیا میاوردم وقتی خودش رو بین پاهام جا داد ریز ریز اشک ریختم تنم درد میکرد اما بهرام بی رحمانه پاهام رو باز کرد و تن سفت شده ش رو به بدن خشکم مالید -خوبه که لذت نمیبری اینجوری بیشتر درد میکشی خودش رو که بی‌رحمانه داخلم فرو کرد از درد به کمرش چنگ زدم با اینکه ضعف داشتم صدای جیغم بلند شد.از ته دل جیغ میکشیدم جوری خودش رو داخلم میکوبید که انگار می‌خواست جونم رو بگیره زیر دلم تیر می‌کشید و درد وحشتناکی داشتم با التماس گفتم-تو رو خدا...دیگه نمیتونم بذار برم سرش رو پایین آورد و ته ریش های تیز تیزش رو روی پوست حساس گردنم کشید -بوی خوبی میدی فقط صدای جیغت خیلی رو مخه -چرا...چرا اینقدر... ازم متنفری؟ اینبار لب هاش رو روی گردنم حرکت داد و بالا رفت ،لاله گوشم رو به دندون کشید و آروم گفت-من ازت متنفر نیستم کلا هیچ حسی بهت ندارم ناخن هام رو که از توی تنش فرو کردم و چنگ گرفتم تا حداقل یکم خودم رو تخلیه کنم.
حالم اصلا خوب نبود اما اون غرق لذت شده بود تنم مور مور میشد وقتیکه ته ریش هاش رو روی پوست حساس گردنم میکشید،انگار بدنم طغیان کرده بود.
با احساسات بدنم درگیر بودم و اون بی توجه بهم فقط لذت میبرد و ضرباتش رو وحشیانه ادامه می‌داد بدنم زیر تن بزرگش میلرزید پاهام میلرزید،قلبم تیر می‌کشید و نمیتونستم بهش بگم چه درد وحشتناکی دارم چون میترسیدم بیشتر اذیتم کنه من از درد ناله میکردم و اون  از لذت بلند ناله میکرد و خنده میکرد
دکتر بارها بهم گفته بود از رابطه های خشن دوری کنم چشمام که سیاهی رفت دستم رو روی شونه ش گذاشتم و به سختی به عقب هلش دادم:
-درد دارم -هنوز از هوش نرفتی توله پس هنوز میتونی تحمل کنی نمیدونم چند ساعت به تن و بدنم تاخته بود هیچ رحمی هم نداشت و توی نقطه نقطه بدنم رد کبودی و قرمزی دیده میشد وقتی مایع گرمی داخلم حس کردم فهمیدم به آرامش رسیده اما من از سرما و ضعف میلرزیدم واقعا مرده و زنده م براش فرقی نداشت،اگه زیر تنش جون هم میدادم با لذت به مردنم نگاه میکرد.
در حالیکه نفس نفس میزد خودش رو بیرون کشید و از روی تنم بلند شد بی حال بود دراز کشید بعد رو کرد به من گفت -خوش گذشت توله یجوری خالی شدم که فکر نکنم تا فردا شب هوس کنم بکنمت . من دیگه توان ادامه نداشتم. یه تیغ فقط میخواستم تا بکشم روی رگم و زندگیم رو تموم کنم. اما اون به زار زدنم میخندید،با تاسف سری تکون داد و در حالیکه تیشرت مشکیش رو می‌پوشید گفت-وقتی اینجوری گریه می کنی خیلی مظلوم میشی من نمیخواستم مظلوم باشم،میخواستم یه آدم قوی باشم که همه ازم میترسن و کسی جرات نداره اذیتم کنه وقتی تنم لرزید دستام رو دورم پیچیدم و توی خودم جمع شدم. بهرام که لباس پوشید بالای سرم وایساد و از همونجا بهم نگاهی انداخت و گفت:
-پاشو خودت و جمع و جور کن
فردا شب که اومدم اون لباس خواب ساتن سفیده رو بپوش بعد ک رفت بیرون بلند گریه کردم داد زدم خودمو زدم مشت میزدم به خودم...
دیدگاه ها (۵)

😂😂

وقتی که ضعف هاتو می کشی تقریباً انسان بودنت هم کشتی قبلش امی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط