پارت ۴۷ — نامهای که نرسید
پارت ۴۷ — نامهای که نرسید
دو ماه از تبعید یورا گذشته بود.
حال او روزبهروز بدتر میشد، اما سعی میکرد تا جای ممکن چیزی نگوید.
یک صبح، وقتی از خواب بیدار شد، حتی نشستن روی تخت هم برایش سخت بود.
زن مسن بالای سرش آمد و همین که صورت رنگپریدهی یورا را دید، گفت:
«دیگه نمیتونی بگی چیزی نیست.»
یورا لبخند خیلی کوچکی زد.
«فقط یه کم ضعیف شدم.»
زن جواب داد:
«این "یه کم" هر روز بیشتر میشه.»
آن روز بالاخره پزشک روستا را خبر کردند.
بعد از معاینه، مرد مدت زیادی سکوت کرد.
«بدنت مدت زیادی تحت فشار بوده.»
یورا پرسید:
«خوب میشم؟»
پزشک جواب قطعی نداد.
«اگر استراحت کنی و داروها رو مرتب بخوری، شاید بهتر بشی. ولی باید خیلی مراقب باشی.»
یورا سر تکان داد.
«باشه.»
---
در پایتخت، یونگی از مراسم رسمی به خانه برگشته بود که نامهای به دستش رسید.
نامه از روستا بود.
اما وقتی بازش کرد، فقط چند خط کوتاه نوشته شده بود:
«وضعیت بانو یورا رو به وخامت است. بهتر است تحت مراقبت بیشتری باشد.»
یونگی همان لحظه از جا بلند شد.
جینوو گفت:
«کجا میری؟»
«شمال.»
«یونگی، حکم—»
«میدونم.»
صدایش آرام بود.
«اما من نمیتونم بشینم و فقط خبر بگیرم.»
---
آن طرف، یورا کنار پنجره نشسته بود.
بیرون برف شروع شده بود.
دستش را روی شیشه گذاشت و چند لحظه به سفیدی حیاط خیره ماند.
یاد اولین باری افتاد که یونگی را دیده بود.
همان روزی که سر راه با هم دعوا کرده بودند.
لبخند خیلی کوچکی زد.
«چه آدم پررویی بودی...»
بعد لبخندش محو شد.
چشمهایش را بست.
زیر لب گفت:
«کاش فقط یه بار دیگه میدیدمت.»
---
اما یونگی هنوز نمیدانست که رسیدن به آن روستا ساده نخواهد بود.
پادشاه از تصمیم او باخبر شده بود.
و درست پیش از خروجش از پایتخت، فرمان تازهای صادر شد:
«ارباب مین حق خروج از پایتخت را ندارد.»
یونگی کاغذ را خواند.
بعد آرام سرش را بالا آورد.
این بار، برای اولین بار، تصمیم گرفت فرمان پادشاه را نادیده بگیرد.
دو ماه از تبعید یورا گذشته بود.
حال او روزبهروز بدتر میشد، اما سعی میکرد تا جای ممکن چیزی نگوید.
یک صبح، وقتی از خواب بیدار شد، حتی نشستن روی تخت هم برایش سخت بود.
زن مسن بالای سرش آمد و همین که صورت رنگپریدهی یورا را دید، گفت:
«دیگه نمیتونی بگی چیزی نیست.»
یورا لبخند خیلی کوچکی زد.
«فقط یه کم ضعیف شدم.»
زن جواب داد:
«این "یه کم" هر روز بیشتر میشه.»
آن روز بالاخره پزشک روستا را خبر کردند.
بعد از معاینه، مرد مدت زیادی سکوت کرد.
«بدنت مدت زیادی تحت فشار بوده.»
یورا پرسید:
«خوب میشم؟»
پزشک جواب قطعی نداد.
«اگر استراحت کنی و داروها رو مرتب بخوری، شاید بهتر بشی. ولی باید خیلی مراقب باشی.»
یورا سر تکان داد.
«باشه.»
---
در پایتخت، یونگی از مراسم رسمی به خانه برگشته بود که نامهای به دستش رسید.
نامه از روستا بود.
اما وقتی بازش کرد، فقط چند خط کوتاه نوشته شده بود:
«وضعیت بانو یورا رو به وخامت است. بهتر است تحت مراقبت بیشتری باشد.»
یونگی همان لحظه از جا بلند شد.
جینوو گفت:
«کجا میری؟»
«شمال.»
«یونگی، حکم—»
«میدونم.»
صدایش آرام بود.
«اما من نمیتونم بشینم و فقط خبر بگیرم.»
---
آن طرف، یورا کنار پنجره نشسته بود.
بیرون برف شروع شده بود.
دستش را روی شیشه گذاشت و چند لحظه به سفیدی حیاط خیره ماند.
یاد اولین باری افتاد که یونگی را دیده بود.
همان روزی که سر راه با هم دعوا کرده بودند.
لبخند خیلی کوچکی زد.
«چه آدم پررویی بودی...»
بعد لبخندش محو شد.
چشمهایش را بست.
زیر لب گفت:
«کاش فقط یه بار دیگه میدیدمت.»
---
اما یونگی هنوز نمیدانست که رسیدن به آن روستا ساده نخواهد بود.
پادشاه از تصمیم او باخبر شده بود.
و درست پیش از خروجش از پایتخت، فرمان تازهای صادر شد:
«ارباب مین حق خروج از پایتخت را ندارد.»
یونگی کاغذ را خواند.
بعد آرام سرش را بالا آورد.
این بار، برای اولین بار، تصمیم گرفت فرمان پادشاه را نادیده بگیرد.
- ۱۸۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط