{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه آتشین

قهوه آتشین °

پارت نه°

ویو هیروتسو°

حدود یک ساعتبه که دارم شلاقش میزنم سر تا پاهاش خونیه دیگه بسه تایمش تمومه شده باید برم به موری بگم دستورشو انجام دادم
همونجا ولش کردم و وسایلمو برداشتم و رفتم سمت دفتر موری


ویو چویا °

یک ساعت شلاقم زد دیگه حتی فرق مرده و زنده رو نمی‌فهمم نمیتونم روی پام وایستم سرتا پام خونی بود بزور خودمو رسوندم توی اتاق کارم و میخواستم برم پشت میز که دیگه نتونستم و افتادم روی زمین


ویو دازای °

بعد دو ساعت برگشتم اتاق قدیمیم اتاق کار سوکوکو که با باز کردن در شوکه و بهت زده شدم
چویا سرتاپا خونی روی زمین بود!
این که حالش خوب بود!
چی شده بود مگه!
نگرانی کل وجودمو گرفت دویدم سمتش‌ و روی زمین نشستم و بغل گرفتمش


دازای: چویا ! چویا! صدامو می شنوی ! چویا جواب بده!

به جاهای خونش نگاه کردم انگار یکی زدتش اما... وایسا نه رد شلاقه ؟! کی شلاقش زده؟؟
نیغض آروم بود و سر تا پاش خون داشت از دست می‌داد
نگرانش بودم
خیلی زیاد

دازای: چویا چویا هنوز بهوشی نه؟؟؟
دازای: هنوز صدامو می شنوی نه؟؟؟؟
دازای: کی اینجوریت کرده!

آروم لباشو یکم فاصله داد و حرف زد

چویا: د دازای؟‌ اوه چشمام تار میبینع نفهمیدم تویی چیزی نیست که فقط خونی شدم

این حد آروم بودنش عصبیم میکرد

دازای: یعنی چی که هیچی نشده!!!
چویا: هیس م....

شروع کرد آروم خون سرفه کردن
دیدگاه ها (۴)

فصل سه شو دیدین؟؟ مگه قرار نبود اکوا بمیرهه من کلی خودمو آما...

پارت چهارویو اکو:رسیدم دم در خونش که همه چیو فهمیدم هه این د...

وایب اینو میده 👈🏻🪷👉🏻

عشقی در مافیا ( پارت دو )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط