پارت
✨ پارت 1✨
روز های تکرار
زندگی تکرار
همه چیز تکراری
چرا زندگی انقدر با آدم ها بد تا میکنه چرا آدم ها خوشبختی شون چند روز بیشتر دوام نمیاره این حسی بود که اون دختر داشت
از روی تخت بلند شد این روزها همه چی براش تکرار بود از اتاق بیرون رفت شوهرش با دیدنش لبخند زد از وقتی فهمیده بود مهربون تر شده بود
و این حتا بیشتر اذیتش میکرد خسته تر اش میکرد
نگران تر اش میکرد احساس میکرد شاید زیادی احساس شده بود
جونگکوک : صبح بخیر عشق نازم
لبخند از روی اجبار زد و نزدیک تر رفت با دیدنش دستش رو گرفت و روی پاهاش نشوند
ا،ت : یااا جونگکوکا خودم میخورم
بدون توجه به حرفش لقمه ای گرفت و با لبخند گفت
جونگکوک: عشق بد اخلاقم دهنشو باز کنه
میدونی این مدت زیادی حساس شده ولی احساس گناه چیزی نبود که به راحتی ازش بگذره
/ جونگکوک من هیچ تقصیری نداشته و این وسط من فقد گناه کارم /
درحالی که بغض توی سنگینی میکرد لبهاش رو باز کرد لقمه رو داخل دهنش گذاشت و بلند خندید و بوسه روی موهای همسرش گذاشت
رفتار شوهرش زیادی باهاش خوب بود و این کارش بیشتر دختر رو اذیت میکرد
صبحانه رو با هم خوردن
جونگکوک : خوب زندگیم من امروز کاملا در خدمتتم و میخوام حسابی باهم بچرخیم
ا،ت : نه جونگکوکا من اصلا حوصله ندارم
جونگکوک اخم ریزی کرد و با لب های آویزون بهش چشم دوخت
جونگکوک خانم کوچولو خیلی پرو شدی
نزدیک شد و همسرش روی دوشش انداخت دختر بلند جیغ میزد
ا،ت : جونگکوکاااا بزام زمین
با دست آزاد اسپنگی به باسنش زد و با لبخند وارد اتاق شد و دختر روی تخت گذاشت ...روی تخت دراز کشیده بود و به چشمای جونگکوک خیره بود و اون نفس نفس زنان نگاهش میکرد و گفت
جونگکوک : اووو...با چشمای خوشگلت اینجوری نگام نکنا برات بد میشه
حتا با نگاه کردن به چشماش هم بفضش میگرفت و شرم میکرد
نمیخواد عشقش متوجه این بغض بشه برای همین فورا از روی تخت بلند شد
ا،ت : خوب کجا میخواییم بریم حالا ؟
صدای خنده اش دل نشینش رو شنید و بعد از پشت بغلش کرد
جونگکوک : هرجا که عشقم بخواد
ا،ت : اممم..نظرت در مورد پارک چیه ؟
جونگکوک : عالیه ....
فورا بوسه رو گونه همسرش گذاشت و ازش جدا شد و به سمته کمد لباس ها رفت ... ادامه دارد
روز های تکرار
زندگی تکرار
همه چیز تکراری
چرا زندگی انقدر با آدم ها بد تا میکنه چرا آدم ها خوشبختی شون چند روز بیشتر دوام نمیاره این حسی بود که اون دختر داشت
از روی تخت بلند شد این روزها همه چی براش تکرار بود از اتاق بیرون رفت شوهرش با دیدنش لبخند زد از وقتی فهمیده بود مهربون تر شده بود
و این حتا بیشتر اذیتش میکرد خسته تر اش میکرد
نگران تر اش میکرد احساس میکرد شاید زیادی احساس شده بود
جونگکوک : صبح بخیر عشق نازم
لبخند از روی اجبار زد و نزدیک تر رفت با دیدنش دستش رو گرفت و روی پاهاش نشوند
ا،ت : یااا جونگکوکا خودم میخورم
بدون توجه به حرفش لقمه ای گرفت و با لبخند گفت
جونگکوک: عشق بد اخلاقم دهنشو باز کنه
میدونی این مدت زیادی حساس شده ولی احساس گناه چیزی نبود که به راحتی ازش بگذره
/ جونگکوک من هیچ تقصیری نداشته و این وسط من فقد گناه کارم /
درحالی که بغض توی سنگینی میکرد لبهاش رو باز کرد لقمه رو داخل دهنش گذاشت و بلند خندید و بوسه روی موهای همسرش گذاشت
رفتار شوهرش زیادی باهاش خوب بود و این کارش بیشتر دختر رو اذیت میکرد
صبحانه رو با هم خوردن
جونگکوک : خوب زندگیم من امروز کاملا در خدمتتم و میخوام حسابی باهم بچرخیم
ا،ت : نه جونگکوکا من اصلا حوصله ندارم
جونگکوک اخم ریزی کرد و با لب های آویزون بهش چشم دوخت
جونگکوک خانم کوچولو خیلی پرو شدی
نزدیک شد و همسرش روی دوشش انداخت دختر بلند جیغ میزد
ا،ت : جونگکوکاااا بزام زمین
با دست آزاد اسپنگی به باسنش زد و با لبخند وارد اتاق شد و دختر روی تخت گذاشت ...روی تخت دراز کشیده بود و به چشمای جونگکوک خیره بود و اون نفس نفس زنان نگاهش میکرد و گفت
جونگکوک : اووو...با چشمای خوشگلت اینجوری نگام نکنا برات بد میشه
حتا با نگاه کردن به چشماش هم بفضش میگرفت و شرم میکرد
نمیخواد عشقش متوجه این بغض بشه برای همین فورا از روی تخت بلند شد
ا،ت : خوب کجا میخواییم بریم حالا ؟
صدای خنده اش دل نشینش رو شنید و بعد از پشت بغلش کرد
جونگکوک : هرجا که عشقم بخواد
ا،ت : اممم..نظرت در مورد پارک چیه ؟
جونگکوک : عالیه ....
فورا بوسه رو گونه همسرش گذاشت و ازش جدا شد و به سمته کمد لباس ها رفت ... ادامه دارد
- ۱۵.۳k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط