پارت ششم: مظنون اول 🥀
پارت ششم: مظنون اول 🥀
مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.
ا.ت روی صندلی عقب نشسته بود و پیام ناشناس را دوباره میخواند:
«به بادیگاردت اعتماد نکن.»
هر بار که به جمله نگاه میکرد، یک سؤال بیشتر در ذهنش شکل میگرفت.
بالاخره گفت:
— جونکوک؟
— بله؟
— تو چیزی درباره اون مردی که توی عکس بود میدونی؟
چند ثانیه سکوت.
— نه.
— مطمئنی؟
— بله.
ا.ت به آینه نگاه کرد.
— پس چرا وقتی عکس رو دیدی، قیافت عوض شد؟
جونکوک لحظهای چیزی نگفت.
— چون فهمیدم وضعیت جدیتر از چیزیه که فکر میکردیم.
— همین؟
— همین.
ا.ت اخم کرد.
— خیلی مشکوکی.
جونکوک با تعجب گفت:
— من؟
— بله، تو.
— من از صبح دارم ازت محافظت میکنم.
— خب شاید نقشهات همینه! 😐
راننده تقریباً خندهاش گرفت.
جونکوک آه کشید.
— لطفاً فیلمهای جاسوسی کمتر ببین.
— من فیلم جاسوسی نمیبینم.
— پس این ایدهها از کجا میان؟
— مغز نابغهام. 😌
جونکوک زیر لب گفت:
— خدا به داد ما برسه.
وقتی به عمارت رسیدند، چیزی عجیبتر انتظارشان را میکشید.
تمام نگهبانها در حیاط جمع شده بودند.
رئیس جلو آمد.
— جونکوک، باید باهات صحبت کنم.
جونکوک پرسید:
— چی شده؟
رئیس به ساختمان اشاره کرد.
— یکی از دوربینهای داخلی دستکاری شده.
ا.ت فوراً گفت:
— کی این کارو کرده؟
رئیس جواب داد:
— هنوز نمیدونیم.
جونکوک به صفحه دوربینها نگاه کرد.
تصاویر مربوط به ساعت حمله پاک شده بودند.
اما فقط یک دوربین سالم مانده بود.
دوربین راهروی طبقه سوم.
تصویر پخش شد.
ساعت ۲:۱۳ بامداد.
یک نفر با لباس مشکی از راهرو عبور کرد.
صورتش مشخص نبود.
اما یک چیز واضح بود:
روی دستش یک انگشتر با علامت رز سیاه داشت.
ا.ت جلو رفت.
— تصویر رو بزرگ کن.
تصویر بزرگ شد.
ناگهان ا.ت گفت:
— صبر کنید!
همه ساکت شدند.
او به صفحه اشاره کرد.
— این آدم...
مکث کرد.
— کفشهای نگهبانهای خودمونو پوشیده.
جونکوک سریع به نگهبانها نگاه کرد.
— هیچکس از محوطه خارج نشه.
دروازهها بسته شدند.
همه نگهبانها یکییکی بررسی شدند.
اما هیچکس آن انگشتر را نداشت.
تا اینکه...
یکی از افراد جوانتر گروه جلو آمد.
— من میدونم اون کیه.
جونکوک به سمتش برگشت.
— کی؟
مرد جوان آرام گفت:
— برادر من.
ا.ت با تعجب پرسید:
— برادرت؟!
— اسمش آرینه.
جونکوک پرسید:
— کجاست؟
مرد سرش را پایین انداخت.
— سه ساله گمشده.
سکوت.
رئیس ناگهان گفت:
— آرین نمیتونه برگشته باشه.
مرد جوان با عصبانیت جواب داد:
— چرا نمیتونه؟!
رئیس چیزی نگفت.
ا.ت به چهرهاش نگاه کرد.
یک بار دیگر همان حالت را دید.
ترس.
همان ترسی که وقتی کایان درباره گذشته حرف زده بود، روی صورت رئیس دیده بود.
ا.ت آرام به جونکوک گفت:
— رئیس چیزی میدونه.
جونکوک جواب داد:
— منم همین فکر رو میکنم.
اما قبل از اینکه بتوانند بیشتر صحبت کنند، صدای آژیر از بیرون بلند شد.
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد.
— رئیس!
— چی شده؟
— یک نفر جلوی دروازه ایستاده.
جونکوک پرسید:
— کیه؟
نگهبان نفسزنان گفت:
— خودش رو آرین معرفی کرده.
همه خشکشون زد.
ا.ت به جونکوک نگاه کرد.
— همون برادره؟
جونکوک آرام گفت:
— ظاهراً.
دروازه باز شد.
مردی با کت مشکی وارد حیاط شد.
چهرهاش آرام بود.
روی دست راستش...
انگشتر رز سیاه میدرخشید.
آرین به عمارت نگاه کرد و لبخند زد.
— بعد از سه سال...
چشمهایش روی ا.ت ثابت ماند.
— بالاخره پیدات کردم.
🥀 ادامه دارد...
مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.
ا.ت روی صندلی عقب نشسته بود و پیام ناشناس را دوباره میخواند:
«به بادیگاردت اعتماد نکن.»
هر بار که به جمله نگاه میکرد، یک سؤال بیشتر در ذهنش شکل میگرفت.
بالاخره گفت:
— جونکوک؟
— بله؟
— تو چیزی درباره اون مردی که توی عکس بود میدونی؟
چند ثانیه سکوت.
— نه.
— مطمئنی؟
— بله.
ا.ت به آینه نگاه کرد.
— پس چرا وقتی عکس رو دیدی، قیافت عوض شد؟
جونکوک لحظهای چیزی نگفت.
— چون فهمیدم وضعیت جدیتر از چیزیه که فکر میکردیم.
— همین؟
— همین.
ا.ت اخم کرد.
— خیلی مشکوکی.
جونکوک با تعجب گفت:
— من؟
— بله، تو.
— من از صبح دارم ازت محافظت میکنم.
— خب شاید نقشهات همینه! 😐
راننده تقریباً خندهاش گرفت.
جونکوک آه کشید.
— لطفاً فیلمهای جاسوسی کمتر ببین.
— من فیلم جاسوسی نمیبینم.
— پس این ایدهها از کجا میان؟
— مغز نابغهام. 😌
جونکوک زیر لب گفت:
— خدا به داد ما برسه.
وقتی به عمارت رسیدند، چیزی عجیبتر انتظارشان را میکشید.
تمام نگهبانها در حیاط جمع شده بودند.
رئیس جلو آمد.
— جونکوک، باید باهات صحبت کنم.
جونکوک پرسید:
— چی شده؟
رئیس به ساختمان اشاره کرد.
— یکی از دوربینهای داخلی دستکاری شده.
ا.ت فوراً گفت:
— کی این کارو کرده؟
رئیس جواب داد:
— هنوز نمیدونیم.
جونکوک به صفحه دوربینها نگاه کرد.
تصاویر مربوط به ساعت حمله پاک شده بودند.
اما فقط یک دوربین سالم مانده بود.
دوربین راهروی طبقه سوم.
تصویر پخش شد.
ساعت ۲:۱۳ بامداد.
یک نفر با لباس مشکی از راهرو عبور کرد.
صورتش مشخص نبود.
اما یک چیز واضح بود:
روی دستش یک انگشتر با علامت رز سیاه داشت.
ا.ت جلو رفت.
— تصویر رو بزرگ کن.
تصویر بزرگ شد.
ناگهان ا.ت گفت:
— صبر کنید!
همه ساکت شدند.
او به صفحه اشاره کرد.
— این آدم...
مکث کرد.
— کفشهای نگهبانهای خودمونو پوشیده.
جونکوک سریع به نگهبانها نگاه کرد.
— هیچکس از محوطه خارج نشه.
دروازهها بسته شدند.
همه نگهبانها یکییکی بررسی شدند.
اما هیچکس آن انگشتر را نداشت.
تا اینکه...
یکی از افراد جوانتر گروه جلو آمد.
— من میدونم اون کیه.
جونکوک به سمتش برگشت.
— کی؟
مرد جوان آرام گفت:
— برادر من.
ا.ت با تعجب پرسید:
— برادرت؟!
— اسمش آرینه.
جونکوک پرسید:
— کجاست؟
مرد سرش را پایین انداخت.
— سه ساله گمشده.
سکوت.
رئیس ناگهان گفت:
— آرین نمیتونه برگشته باشه.
مرد جوان با عصبانیت جواب داد:
— چرا نمیتونه؟!
رئیس چیزی نگفت.
ا.ت به چهرهاش نگاه کرد.
یک بار دیگر همان حالت را دید.
ترس.
همان ترسی که وقتی کایان درباره گذشته حرف زده بود، روی صورت رئیس دیده بود.
ا.ت آرام به جونکوک گفت:
— رئیس چیزی میدونه.
جونکوک جواب داد:
— منم همین فکر رو میکنم.
اما قبل از اینکه بتوانند بیشتر صحبت کنند، صدای آژیر از بیرون بلند شد.
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد.
— رئیس!
— چی شده؟
— یک نفر جلوی دروازه ایستاده.
جونکوک پرسید:
— کیه؟
نگهبان نفسزنان گفت:
— خودش رو آرین معرفی کرده.
همه خشکشون زد.
ا.ت به جونکوک نگاه کرد.
— همون برادره؟
جونکوک آرام گفت:
— ظاهراً.
دروازه باز شد.
مردی با کت مشکی وارد حیاط شد.
چهرهاش آرام بود.
روی دست راستش...
انگشتر رز سیاه میدرخشید.
آرین به عمارت نگاه کرد و لبخند زد.
— بعد از سه سال...
چشمهایش روی ا.ت ثابت ماند.
— بالاخره پیدات کردم.
🥀 ادامه دارد...
- ۸۸
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط