#شهادت

#شهادت
تابوت شهيد كه آمد ...:)
مادر كفن را باز كرد
فرزند دلبندش ؛
سر در بدن نداشت
خنديد و گفت :
قول داده بود بيايد و آمد ...
پسرم هميشه "سرش" ميرفت ، "قولش" نميرفت
مثل الان...
دیدگاه ها (۱)

# قولی_که_شکست ###پارت ۹تهیونگ ناراحت شد و سعی کرد سر جونگکو...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۶نازنین(مادر مروارید) از اتاق مروا...

گربه ای در نیمکت کناری...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱ساعت شش و نیم صبح بود.کارگاه شیرینی‌پز...

فیک تهیونگ

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط