{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆BETWEEN US☆

☆BETWEEN US☆

P♡30

_________


*هاری بعد از فشردن دکمه‌ی ارسال، مثل کسی که وزنه‌ای چند تنی را از روی سینه‌اش برداشته باشد، خودش را روی صندلی رها کرد. اتاق کوچک پر از سکوت بود و تنها صدای همهمه‌ی مبهم خیابان از پنجره‌ی نیمه‌باز به گوش می‌رسید. او به مانیتور خیره شد؛ صفحه نمایش وضعیتِ "ارسال شد" را نشان می‌داد.*

*دقایق به آرامی سپری می‌شدند. نیم‌ساعت گذشت... یک ساعت... هاری دوباره لپ‌تاپ را باز کرد، به بخشِ "Sent" رفت و با انگشت روی کلماتِ رزومه‌اش کشید. دوباره آن ترسِ قدیمی سراغش آمد: «آیا کافی بود؟»*



*[از دیدگاه یوآن]*

*یوآن در حالی که پیش‌بندِ کارش را باز می‌کرد و لکه‌های جوهر را از روی دست‌هایش پاک می‌کرد، به سمت میزِ گوشه‌ی کارگاه رفت. اینجا، جایی که بوی کاغذِ کاهی و مرکبِ تازه می‌داد، همان‌جایی بود که هاری هر روز صبح با خستگی اما با نظم و ترتیب، کتاب‌ها را دسته‌بندی می‌کرد.*

*یوآن گوشی‌اش را برداشت و شماره‌ای را گرفت که متعلق به دورانِ دبیرستانشان بود*


*صدای دکتر کانگ در گوشی پیچید: «الو؟ یوآن؟ باز داری با اون دست‌های جوهری‌ات بهم زنگ می‌زنی؟»*

€: "کانگ، رزومه‌ی "هاری" رو فرستادم. یادت نره... . اون فقط یه انترنِ ساده نیست؛"
*دکتر کانگ در آن سوی خط خندید، اما صدایِ خنده‌اش بویِ خستگی می‌داد: «خیلی خب، خیلی خب! می‌دونم همیشه روی انتخاب‌هات وسواس داری. اگر می‌گی ارزشش رو داره، رزومه‌اش رو می‌ذارم بالایِ دسته‌ی مصاحبه‌کننده‌ها. ولی یوآن... خودت می‌دونی که قوانینِ پاراگون چقدر سخت‌گیرانه‌ست. من فقط می‌تونم یک مصاحبه براش جور کنم، بقیه‌اش دیگه با خودشه.»*

€: «همین کافیه. فقط هواشو داشته باش. نذار اون‌قدر بازخواستش کنن که قبل از شروع، انگیزه‌اش یخ بزنه.»


**[زمان حال - اتاقِ هاری]**

*هاری باز هم گوشی‌اش را چک کرد. هیچ ایمیلی. او با کلافگی به سمت پنجره رفت و به چراغ‌های روشنِ شهر خیره شد.*

*او اصلاً نمی‌دانست که یوآن، همان مردی که در چاپخانه با او کار می‌کرد و کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کرد، حالا در حالِ لابی کردن با یکی از بزرگترین جراحانِ کشور برای اوست.*

*هاری دوباره به سمتِ میز برگشت. تصمیم گرفت کتابی بردارد و بخواند تا ذهنش آرام شود، اما درست در لحظه‌ای که دستش به کتاب خورد، صدای "دینگ"ِ نوتیفیکیشنِ گوشی در اتاق طنین‌انداز شد. قلبش ایستاد. با عجله به سمت گوشی دوید. ایمیل نبود... پیامی از یوآن بود:*

*«کارت رو کردی، هاری. حالا دیگه توپ توی زمینِ اوناست. برای ۴۸ ساعت آینده، هر ایمیلی که اومد رو با دقت بخون... امشب خوب بخواب، چون از فردا قراره دنیایِ متفاوتی رو تجربه کنی.»*


*او روی تخت دراز کشید، اما خواب به چشمانش نمی‌آمد. در فضایِ تاریکِ اتاق، او به سقف خیره شده بود و در ذهنِ کوچکِ خودش، هزاران صحنه از بیمارستانِ گیونگ چئون پاراگون را تصور می‌کرد...*

نویسنده:یوکو⭐️

استوری ها چک بشه🦢🤍✨️

[همه پارت ها یکسان حمایت بشه پارت های بعدی رو میزارم🫠✨️🎀]

#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۲)

☆BETWEEN US☆P♡29_________*ساعتی بعد، هاری توی اتاق کوچیکش نش...

☆BETWEEN US☆P♡28_______*هاری برای چند ثانیه نفسش رو حبس کرد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط