سلام کیوتا یه رمان دیگه نوشتم 🌸✨
سلام کیوتا یه رمان دیگه نوشتم 🌸✨
فالو کنید برای رمان های بعدی🌷✨
**فصل اول: سکوت پیش از طوفان**
صدای آخرین نت موسیقی در سالن تمرین بزرگ سئول هنوز در گوشهای «جیسو» زنگ میزد. ساعت از دو بامداد گذشته بود، اما نورهای سفید و سرد سالن هنوز با شدت میتابیدند. جسیو در حالی که لایه نازکی از عرق بر پیشانیاش نشسته بود، به انعکاس تصویر خود در آینه خیره شد. آنها پیروز شده بودند؛ کنسرت جهانی دوباره با موفقیت پشت سر گذاشته شده بود، اما در پسِ آن لبخندهای پرنور و فریادهای هواداران، چیزی در حال تغییر بود.
در گوشهای دیگر از سالن، «لیسا» با گوشیاش درگیر بود. او سعی میکرد از این لحظات آرام لذت ببرد، اما احساس میکرد سایهای سنگین روی گروهشان سنگینی میکند. پیامهای تایید شده از مدیریت کمپانی، برنامههای فشرده سفر به اروپا و فشار رسانهها، مثل یک حصار نامرئی دور آنها کشیده میشدند.
«رزی»، که همیشه آرامترین عضو بود، در حالی که با گیتار الکتریکش تکهای از یک ملودی جدید را زمزمه میکرد، ناگهان دست نگه داشت. «بچهها، حس میکنید؟ انگار این بار فرق میکند. انگار داریم برای چیزی فراتر از یک اجرای موسیقی آماده میشویم.»
«جنی» که تا آن لحظه در سکوت به پنجره خیره شده بود، چرخید. چشمان او، که همیشه ترکیبی از اعتمادبهنفس و هوشیاری بود، در تاریکی اتاق میدرشید. او با صدایی که استحکام سالها همکاری را در خود داشت، گفت: «ما فقط یک گروه موسیقی نیستیم. ما یک خانواده هستیم. و هر خانوادهای، قبل از رسیدن به اوج، باید از میان تاریکترین جنگلها عبور کند.»
ناگهان، چراغهای سالن با صدای مهیبی قطع شدند. تاریکی مطلق فضا را فرا گرفت. در آن سکوت مطلق، صدای قدمهای نامعلومی از راهروی تاریک سالن شنیده شد...
---
فالو کنید برای رمان های بعدی🌷✨
**فصل اول: سکوت پیش از طوفان**
صدای آخرین نت موسیقی در سالن تمرین بزرگ سئول هنوز در گوشهای «جیسو» زنگ میزد. ساعت از دو بامداد گذشته بود، اما نورهای سفید و سرد سالن هنوز با شدت میتابیدند. جسیو در حالی که لایه نازکی از عرق بر پیشانیاش نشسته بود، به انعکاس تصویر خود در آینه خیره شد. آنها پیروز شده بودند؛ کنسرت جهانی دوباره با موفقیت پشت سر گذاشته شده بود، اما در پسِ آن لبخندهای پرنور و فریادهای هواداران، چیزی در حال تغییر بود.
در گوشهای دیگر از سالن، «لیسا» با گوشیاش درگیر بود. او سعی میکرد از این لحظات آرام لذت ببرد، اما احساس میکرد سایهای سنگین روی گروهشان سنگینی میکند. پیامهای تایید شده از مدیریت کمپانی، برنامههای فشرده سفر به اروپا و فشار رسانهها، مثل یک حصار نامرئی دور آنها کشیده میشدند.
«رزی»، که همیشه آرامترین عضو بود، در حالی که با گیتار الکتریکش تکهای از یک ملودی جدید را زمزمه میکرد، ناگهان دست نگه داشت. «بچهها، حس میکنید؟ انگار این بار فرق میکند. انگار داریم برای چیزی فراتر از یک اجرای موسیقی آماده میشویم.»
«جنی» که تا آن لحظه در سکوت به پنجره خیره شده بود، چرخید. چشمان او، که همیشه ترکیبی از اعتمادبهنفس و هوشیاری بود، در تاریکی اتاق میدرشید. او با صدایی که استحکام سالها همکاری را در خود داشت، گفت: «ما فقط یک گروه موسیقی نیستیم. ما یک خانواده هستیم. و هر خانوادهای، قبل از رسیدن به اوج، باید از میان تاریکترین جنگلها عبور کند.»
ناگهان، چراغهای سالن با صدای مهیبی قطع شدند. تاریکی مطلق فضا را فرا گرفت. در آن سکوت مطلق، صدای قدمهای نامعلومی از راهروی تاریک سالن شنیده شد...
---
- ۳۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط