بوسه آتش بر گونه رز
"بوسه آتش بر گونه رز"
part 13
تهیونگ به صندلی تکیه داده بود و به بیرون خیره شده بود. شدیدا تو فکر بود..تو فکر اینکه فردا قرار بود چی بشه...این هم یه روش جدید برای زندگیه...اینکه دیگه از این به بعد باید با جفتش زندگی کنه یه شروع و یه زندگی جدیده و تهیونگ درباره ی فردا و اولین روز زندگی جدیدش کنجکاو بود که چی میشه و چجوری روزش شروع میشه و شبش تموم میشه...به هر حال که زمان سریع میگذره ولی اگه خوشحال باشه زمان لحظه به لحظه هاش رو دیر میگذرونه تا مدت خوشحالی بیشتر باشه.
نفس عمیق ارومی میکشه و نیم نگاهی به جونگکوک میندازه.
جونگکوک هم همزمان به تهیونگ نگاه میکنه که نگاهشون رو هم قفل میشه.
- تو نمیخوای بری پیش خانواد؟دوست داری بری ؟
تهیونگ سرشو به منفی تکون میده:
- حوصله کسیو ندارم
-باشه
تهیونگ نگاهشو دوباره به بیرون میده. حوصله ی هیچکسو نداشت ولی در عین حال هم حوصلش سر رفته بود. سرشو برمیگردونه و به جونگکوک نگاه میکنه و اجزای صورتشو از نظر میگذرونه و جای جای صورتشو حفظ میکنه.
جونگکوک درحالی که نگاهش به جاده بود میتونست به وضوح متوجه نگاه خیره ی تهیونگ بشه:
- چرا انقدر بهم نگاه میکنی؟
- میخوام حداقل جزئیات صورتت رو بلد باشم!
لبخند کمرنگی رو لبای جونگکوک میاد.
- به نظرت بهتر نیست جزئیات صورتمو روی taخت وقتی روبه روتم بلد بشی؟
تهیونگ در سکوت به جونگکوک چند لحظه ای نگاه میکنه و بعد سکوتش رو میشکنه:
- ازین کارا هم بلدی؟ کار مورد علاقه تهیونگ؟ هوومم خوبه خوبه
جونگکوک لبخند مرموزی میزنه:
- تازه اولشه خیلی چیزا بلدم! خوشت میاد پس
تهیونگ به لبخند جونگکوک نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه که چه عجب..نمرد و لبخند واقعیشو دید! چند باری میشد که این لبخندو میدید!
- کی خوشش نمیاد؟
- نمیدونم...برای اولین بار با کسی Laس زدم.
- واقا اولین بارته با کسی Laس میزنی؟
- اوهوم
- اولین بارته ولی بلدی...چقدر خوب تو هر کاری اولین بارته ولی خوب بلدیش!
- اره..بقیه کنارم بودن خیلی Laس میزدن که نگاهشون کنم اما من بدم میومد. برای همین یاد گرفتم ازشون
تهیونگ همچنان نگاهش میکرد.
- شب قراره maرکم کنی؟
- شاید
تهیونگ نگاهشو میگیره و دیگه چیزی نمیگه تا وقتی که رسیدن.
وارد عمارت میشن و به خانم و آقای جئون احترام میزارن و میزن میشینن.
اقای جئون: خرید کردید؟
- اره خرید کردیم
اقای جئون: خوبه. برای شب حسابی به خودتون برسید البته میکاپر ها میان خونه دوتاتون رو اماده میکنن
تهیونگ به ساعت نگاه میکنه که ساعت ۴ عصر بود..تو فکر فرو میره که با صدای جونگکوک به خودش میاد.
- بیا بریم عمارت رو بهت نشون بدم
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و بلند میشن. از مامان بابای جونگکوک دور میشن. تهیونگ به دور و برش نگاه میکرد و جونگکوک هم درحالی که دستش رو گرفته بود عمارت رو نشون میداد بهش. اما تموم هواس و نگاه تهیونگ به دستاشون که تو هم قفل شده بودن بود. حس گرمای خاصی رو تو siنش حس میکرد و ضربان قلبش بالا رفته بود. نگاهشو سریع میگیره و به دور و برش میده.
- خیلی قشنگه اینجا
- اوهوم...اینجا خیلی قدیمیه به بابام ارث رسیده. بیا بریم اتاقمو بهت نشون بدم
تهیونگ با حرف جونگکوک که گفت اینجا قدیمیه لبخندی میزنه. اینجور جاها رو دوست داشت.
-اوهوم..بریم
میرن سمت اتاق جونگکوک و داخلش میشن.
- خب اینجا اتاق منه! همرنگ چشم های الفام و چشم های خودم!
تهیونک به تم رنگ قرمز تیره و مشکی اتاق و دکوراسیونش نگاه میکرد.
- اره دقیقا مثل چشاته
- اومم..سلیقه ی خودمه.
- سلیقه خوبی داری! و البته الهه ماه هم سلیقه خوبی داشت جفت خوبی برات انتخاب کرده!
غیر مستقیم از خودش تعریف کرده بود. لبخند کمرنگ و مغرورانه ای رو لباش میشینه.
:))💜
part 13
تهیونگ به صندلی تکیه داده بود و به بیرون خیره شده بود. شدیدا تو فکر بود..تو فکر اینکه فردا قرار بود چی بشه...این هم یه روش جدید برای زندگیه...اینکه دیگه از این به بعد باید با جفتش زندگی کنه یه شروع و یه زندگی جدیده و تهیونگ درباره ی فردا و اولین روز زندگی جدیدش کنجکاو بود که چی میشه و چجوری روزش شروع میشه و شبش تموم میشه...به هر حال که زمان سریع میگذره ولی اگه خوشحال باشه زمان لحظه به لحظه هاش رو دیر میگذرونه تا مدت خوشحالی بیشتر باشه.
نفس عمیق ارومی میکشه و نیم نگاهی به جونگکوک میندازه.
جونگکوک هم همزمان به تهیونگ نگاه میکنه که نگاهشون رو هم قفل میشه.
- تو نمیخوای بری پیش خانواد؟دوست داری بری ؟
تهیونگ سرشو به منفی تکون میده:
- حوصله کسیو ندارم
-باشه
تهیونگ نگاهشو دوباره به بیرون میده. حوصله ی هیچکسو نداشت ولی در عین حال هم حوصلش سر رفته بود. سرشو برمیگردونه و به جونگکوک نگاه میکنه و اجزای صورتشو از نظر میگذرونه و جای جای صورتشو حفظ میکنه.
جونگکوک درحالی که نگاهش به جاده بود میتونست به وضوح متوجه نگاه خیره ی تهیونگ بشه:
- چرا انقدر بهم نگاه میکنی؟
- میخوام حداقل جزئیات صورتت رو بلد باشم!
لبخند کمرنگی رو لبای جونگکوک میاد.
- به نظرت بهتر نیست جزئیات صورتمو روی taخت وقتی روبه روتم بلد بشی؟
تهیونگ در سکوت به جونگکوک چند لحظه ای نگاه میکنه و بعد سکوتش رو میشکنه:
- ازین کارا هم بلدی؟ کار مورد علاقه تهیونگ؟ هوومم خوبه خوبه
جونگکوک لبخند مرموزی میزنه:
- تازه اولشه خیلی چیزا بلدم! خوشت میاد پس
تهیونگ به لبخند جونگکوک نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه که چه عجب..نمرد و لبخند واقعیشو دید! چند باری میشد که این لبخندو میدید!
- کی خوشش نمیاد؟
- نمیدونم...برای اولین بار با کسی Laس زدم.
- واقا اولین بارته با کسی Laس میزنی؟
- اوهوم
- اولین بارته ولی بلدی...چقدر خوب تو هر کاری اولین بارته ولی خوب بلدیش!
- اره..بقیه کنارم بودن خیلی Laس میزدن که نگاهشون کنم اما من بدم میومد. برای همین یاد گرفتم ازشون
تهیونگ همچنان نگاهش میکرد.
- شب قراره maرکم کنی؟
- شاید
تهیونگ نگاهشو میگیره و دیگه چیزی نمیگه تا وقتی که رسیدن.
وارد عمارت میشن و به خانم و آقای جئون احترام میزارن و میزن میشینن.
اقای جئون: خرید کردید؟
- اره خرید کردیم
اقای جئون: خوبه. برای شب حسابی به خودتون برسید البته میکاپر ها میان خونه دوتاتون رو اماده میکنن
تهیونگ به ساعت نگاه میکنه که ساعت ۴ عصر بود..تو فکر فرو میره که با صدای جونگکوک به خودش میاد.
- بیا بریم عمارت رو بهت نشون بدم
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و بلند میشن. از مامان بابای جونگکوک دور میشن. تهیونگ به دور و برش نگاه میکرد و جونگکوک هم درحالی که دستش رو گرفته بود عمارت رو نشون میداد بهش. اما تموم هواس و نگاه تهیونگ به دستاشون که تو هم قفل شده بودن بود. حس گرمای خاصی رو تو siنش حس میکرد و ضربان قلبش بالا رفته بود. نگاهشو سریع میگیره و به دور و برش میده.
- خیلی قشنگه اینجا
- اوهوم...اینجا خیلی قدیمیه به بابام ارث رسیده. بیا بریم اتاقمو بهت نشون بدم
تهیونگ با حرف جونگکوک که گفت اینجا قدیمیه لبخندی میزنه. اینجور جاها رو دوست داشت.
-اوهوم..بریم
میرن سمت اتاق جونگکوک و داخلش میشن.
- خب اینجا اتاق منه! همرنگ چشم های الفام و چشم های خودم!
تهیونک به تم رنگ قرمز تیره و مشکی اتاق و دکوراسیونش نگاه میکرد.
- اره دقیقا مثل چشاته
- اومم..سلیقه ی خودمه.
- سلیقه خوبی داری! و البته الهه ماه هم سلیقه خوبی داشت جفت خوبی برات انتخاب کرده!
غیر مستقیم از خودش تعریف کرده بود. لبخند کمرنگ و مغرورانه ای رو لباش میشینه.
:))💜
- ۸۹
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط