دستم به نوشتن می رود اما دلم نه!
دستم به نوشتن می رود اما دلم نه!
دلم می رود به دنبال گم شده ها مدفون شده ها
بهانه ها و کنایه ها
به دنبال عشق
و انگار عشق همان بود که یک بار حادث شد و
چونان گوگرد سر کبریت گر گرفت و شعله ور شد
و سوزاند و اشک ریخت و تمام شد
خاکستر سیاه شد
و این شد
این شد که عادت آمد جای سوختگی
گر گرفتگی
همه چیز یکنواخت شد...
دلم می رود به دنبال گم شده ها مدفون شده ها
بهانه ها و کنایه ها
به دنبال عشق
و انگار عشق همان بود که یک بار حادث شد و
چونان گوگرد سر کبریت گر گرفت و شعله ور شد
و سوزاند و اشک ریخت و تمام شد
خاکستر سیاه شد
و این شد
این شد که عادت آمد جای سوختگی
گر گرفتگی
همه چیز یکنواخت شد...
- ۱۶۰
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط