***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
جایزه برای ۱۹۲شدن،مبارکک
### پارت ۱۲: بازی با مرگ و عشق
لیها آخرین جرعهی شراب را نوشید. سرمای آب و سنگینیِ حرفهای شب گذشته، بدنش را منقبض کرده بود. بدون گفتن کلمهای، از استخر بیرون آمد، لباسهایش را عوض کرد و زیر پتو، خود را از دنیای واقعی پنهان کرد تا در خوابی عمیق فرو برود. جونگکوک نیز با ذهنی آشفته، به اتاق خود رفت و به خواب رفت.
صبح، اما نه یک صبح آرام. صدای نالهای بلند و فریادی از میان خوابِ سنگین جونگکوک بلند شد. او با وحشت و هراسی عجیب از خواب پرید؛ انگار کابوسی بسیار واقعی را تجربه کرده بود. با ضربان قلب تند، تمام ویلا را جستجو کرد. در حالی که نفسنفس میزد، به سمت اتاق لیها رفت و وقتی در را باز کرد، متوجه شد او هنوز در خوابی عمیق و بیخبر از جهان است.
مدتی بعد، تیم فیلمبرداری بازگشت. اما فضای استودیو امروز با روزهای قبل زمین تا آسمان فرق داشت. سناریوی جدید، تاریکتر و خطرناکتر بود.
لیها در حالی که اسلحه را با انگشتی لرزان اما نگاهی مصمم در دست داشت، لولهی تفنگ را درست رو به صورت جونگکوک گرفته بود. دلیل این نزدیکی، دستور کارگردان بود؛ جونگکوک باید به سمت او هجوم میآورد.
مدیر پروژه با هیجان فریاد زد: «عالیه! اما یکم فضا رو پرتنشیتر کنید! بیشتر! بیشتر!»
فیلمبرداری دوباره شروع شد. جونگکوک با قدمهایی سنگین و پرابهت به سمت لیها جلو آمد. با هر قدمی که او نزدیکتر میشد، لیها نفسش را در سینه حبس میکرد. وقتی جونگکوک درست در چند سانتیمتری او ایستاد، زیر لب با لحنی تمسخرآمیز و جذاب گفت: «چی شد؟ ترسیدی؟»
در آن لحظه، لیها دیگر عقب ننشست. او تفنگ را جابهجا کرد و لولهی سرد اسلحه را دقیقاً روی قلب جونگکوک گذاشت. با نگاهی که از شدت خشم و هیجان میدرخشید، گفت: «نزدیکتر بیای... صدای ماشه رو میشنوی!»
همزمان با این جمله، صدای خشکِ ماشه (که برای جلوه دادن بود) در استودیو پیچید. جونگکوک، طبق سناریو، بلافاصله واکنش نشان داد. او با مهارتِ یک رزمیکار، اسلحه را از دست لیها گرفت و با یک حرکت سریع، او را به سمت پایین خم کرد. لیها در میانهی این حرکت، تعادلش را از دست نداد، چون تنها چیزی که او را نگه داشته بود، دستِ قدرتمند جونگکوک بود که با فشار و تسلط، دورِ کمر او حلقه شده بود.
مدیر پروژه با ذوق فریاد زد: «عالی بود! فوقالعاده بود! برید استراحت کنید!»
وقتی دوربینها از کار افتادند، سکوتی سنگین میان آنها حاکم شد. جونگکوک هنوز دستش را از دور کمر لیها برنداشته بود.
لیها، در حالی که هنوز به چشمهای او خیره شده بود، با صدایی که رگههایی از حقیقت در آن داشت، زمزمه کرد: «ای کاش واقعاً میشد این کار رو کرد... (زدن با اسلحه).»
جونگکوک نگاهش را به لبهای لیها دوخت و گفت: «اگه واقعاً میشد... منم یه مافیا بودم.»
لیها لبخند تلخی زد: «و من هم پلیس بودم.»
جونگکوک با نگاهی عمیق پاسخ داد: «ولی مافیاها رو میکشن، لیها...»
لیها با قاطعیت گفت: «و پلیسها هم خطرناکتر از مافیایین.»
مدیر پروژه که از فاصله دور آنها را میپایید، با صدای بلند گفت: «انگار خسته نیستید! بیاین ادامه بدیم!»
اما لیها دیگر حوصلهی بازی کردن نداشت. او با بیتفاوتی نگاهی به جونگکوک انداخت و بدون اینکه به حرف مدیر یا نگاهِ خیرهی جونگکوک اهمیتی بدهد، چرخید و به سمت اتاقش رفت تا استراحت کند.
جایزه برای ۱۹۲شدن،مبارکک
### پارت ۱۲: بازی با مرگ و عشق
لیها آخرین جرعهی شراب را نوشید. سرمای آب و سنگینیِ حرفهای شب گذشته، بدنش را منقبض کرده بود. بدون گفتن کلمهای، از استخر بیرون آمد، لباسهایش را عوض کرد و زیر پتو، خود را از دنیای واقعی پنهان کرد تا در خوابی عمیق فرو برود. جونگکوک نیز با ذهنی آشفته، به اتاق خود رفت و به خواب رفت.
صبح، اما نه یک صبح آرام. صدای نالهای بلند و فریادی از میان خوابِ سنگین جونگکوک بلند شد. او با وحشت و هراسی عجیب از خواب پرید؛ انگار کابوسی بسیار واقعی را تجربه کرده بود. با ضربان قلب تند، تمام ویلا را جستجو کرد. در حالی که نفسنفس میزد، به سمت اتاق لیها رفت و وقتی در را باز کرد، متوجه شد او هنوز در خوابی عمیق و بیخبر از جهان است.
مدتی بعد، تیم فیلمبرداری بازگشت. اما فضای استودیو امروز با روزهای قبل زمین تا آسمان فرق داشت. سناریوی جدید، تاریکتر و خطرناکتر بود.
لیها در حالی که اسلحه را با انگشتی لرزان اما نگاهی مصمم در دست داشت، لولهی تفنگ را درست رو به صورت جونگکوک گرفته بود. دلیل این نزدیکی، دستور کارگردان بود؛ جونگکوک باید به سمت او هجوم میآورد.
مدیر پروژه با هیجان فریاد زد: «عالیه! اما یکم فضا رو پرتنشیتر کنید! بیشتر! بیشتر!»
فیلمبرداری دوباره شروع شد. جونگکوک با قدمهایی سنگین و پرابهت به سمت لیها جلو آمد. با هر قدمی که او نزدیکتر میشد، لیها نفسش را در سینه حبس میکرد. وقتی جونگکوک درست در چند سانتیمتری او ایستاد، زیر لب با لحنی تمسخرآمیز و جذاب گفت: «چی شد؟ ترسیدی؟»
در آن لحظه، لیها دیگر عقب ننشست. او تفنگ را جابهجا کرد و لولهی سرد اسلحه را دقیقاً روی قلب جونگکوک گذاشت. با نگاهی که از شدت خشم و هیجان میدرخشید، گفت: «نزدیکتر بیای... صدای ماشه رو میشنوی!»
همزمان با این جمله، صدای خشکِ ماشه (که برای جلوه دادن بود) در استودیو پیچید. جونگکوک، طبق سناریو، بلافاصله واکنش نشان داد. او با مهارتِ یک رزمیکار، اسلحه را از دست لیها گرفت و با یک حرکت سریع، او را به سمت پایین خم کرد. لیها در میانهی این حرکت، تعادلش را از دست نداد، چون تنها چیزی که او را نگه داشته بود، دستِ قدرتمند جونگکوک بود که با فشار و تسلط، دورِ کمر او حلقه شده بود.
مدیر پروژه با ذوق فریاد زد: «عالی بود! فوقالعاده بود! برید استراحت کنید!»
وقتی دوربینها از کار افتادند، سکوتی سنگین میان آنها حاکم شد. جونگکوک هنوز دستش را از دور کمر لیها برنداشته بود.
لیها، در حالی که هنوز به چشمهای او خیره شده بود، با صدایی که رگههایی از حقیقت در آن داشت، زمزمه کرد: «ای کاش واقعاً میشد این کار رو کرد... (زدن با اسلحه).»
جونگکوک نگاهش را به لبهای لیها دوخت و گفت: «اگه واقعاً میشد... منم یه مافیا بودم.»
لیها لبخند تلخی زد: «و من هم پلیس بودم.»
جونگکوک با نگاهی عمیق پاسخ داد: «ولی مافیاها رو میکشن، لیها...»
لیها با قاطعیت گفت: «و پلیسها هم خطرناکتر از مافیایین.»
مدیر پروژه که از فاصله دور آنها را میپایید، با صدای بلند گفت: «انگار خسته نیستید! بیاین ادامه بدیم!»
اما لیها دیگر حوصلهی بازی کردن نداشت. او با بیتفاوتی نگاهی به جونگکوک انداخت و بدون اینکه به حرف مدیر یا نگاهِ خیرهی جونگکوک اهمیتی بدهد، چرخید و به سمت اتاقش رفت تا استراحت کند.
- ۱۰۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط