{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بَس که روزها را با شب شِمُرده بودم

ده سال دور و تنها، تنها به جُرمِ این که:
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

ده سال می شد آری در ذره ای بگُنجم
از بَس که خویشتن را در خود فِشُرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد:
کاش آن غروب ها را از یاد بُرده بودم

محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۵)

گاهیدلم از سنگ که میشودتنها برای "خودم"تنگ میشود

یه نفر باید باشه , یکی اونقدر بخوادتاونقدر دیوونت باشه و به ...

"وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خوردوقتی می میرد مورچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط