{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد

آمد
نشست
هیچ نگفت
و با چشم هایش
دلم را گره زد به بند دلش
و رفت
دیدگاه ها (۲)

گفتم : میدونی؟آدما هیچوقت نمیرناصلا رفتنی در کار نیستنمیشه ک...

خدایــــــــــا دخالتـــــ نمے کنمـــــفقط گــــــــــاهے حس...

ﺩَﺭﺩﻫــــــــﺎﯾَﻢ ﺭﺍ ﻻﯾـــــــڪ ڪــــَـﺮﺩَﻧــــﺪ✔ﻭ ﮔﻔـــــﺘَ...

تو خستگی را لای انگشتانت دود می کنیمن زندگی ام را پای چشمانت...

«چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشم‌هایش بیرون زد. گ...

فکر کردم .عمیق !عمیق تر و بعد فریادی زد در سرم و همه چیز پود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط