{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد

روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد
مرد نماز راشکست و گفت:
مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم
برای چه این رشته را بریدی
مجنون گفت :
عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم
و تو عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی؟
دیدگاه ها (۰)

۱۳سيزده جمله جالب :۱) از زشت رویی پرسیدند : آنروز که جمال پ...

آدمها وقتی کودکند؛میخواهندبرای مادرشان هدیه بخرندولی پول ندا...

مجنون از راهی میگذشتجمعی نماز گذاشته بودندمجنون از لا به لای...

📚باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!مردی در یک باغ درخت خرما را با شد...

‌#داستان_شب📚باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!مردی در یک باغ درخت خر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط