{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:14

ا/ت چند ثانیه فقط به عکس خیره موند.

انگار مغزش نمی‌خواست چیزی که می‌بینه رو قبول کنه.

فقط یک نفر زنده مونده بود؟

پس بقیه چی شده بودن…؟

دستش ناخودآگاه لرزید.

همون لحظه چراغ اتاق برای یک ثانیه خاموش و روشن شد.

تق.

قلبش فرو ریخت.

اون صدا رو می‌شناخت.

صدای قدم.

آروم.
سنگین.
آشنا.

از پشت سرش.

ا/ت نفسشو حبس کرد ولی این بار برنگشت.

فقط خیلی آروم گفت:

+…تهیونگ؟

سکوت.

بعد بوی تلخ دود و عطر مردونه توی هوا پخش شد.

و صدای بمش خیلی نزدیک، کنار گوش دختر پیچید:

_بالاخره منو صدا زدی.

بدن ا/ت مورمور شد.

آروم برگشت.

و اونجا بود.

تکیه داده به دیوار تاریک اتاق؛ با لباس‌های تماما مشکی و همون نگاه عمیقی که انگار مستقیم وارد ذهن آدم می‌شد.

ولی چیزی فرق داشت.

چشم‌هاش…

دیگه قرمز نبودن.

کاملاً سیاه شده بودن.

ا/ت اخم کرد.
+چشمات…

تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
_دروازه دوباره باز شده.

قلب ا/ت تند زد.
+یعنی چی؟

تهیونگ از دیوار جدا شد و آروم سمتش قدم برداشت.

این بار برخلاف همیشه، توی نگاهش یه خستگی عجیب بود.

انگار این سه ماه فقط برای ا/ت سخت نگذشته بود.

_اون کتاب نباید دوباره باز می‌شد.

نگاهش روی عکس افتاد.

و برای اولین بار…

لبخندش کامل محو شد.

_لعنت…

ا/ت سریع پرسید:
+این عکسه چیه؟ اون آدما کیا بودن؟

تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.

بعد خیلی آروم گفت:

_اولین احضار دوم.

ا/ت گیج نگاهش کرد.
+این چه معنی‌ای داره؟

تهیونگ نزدیک‌تر شد.
اون‌قدر نزدیک که سایه‌اش روی دختر افتاد.

_هر چند دهه، یکی دروازه رو باز می‌کنه.
چهار نفر احضار رو شروع می‌کنن…
ولی وقتی دروازه کامل باز بشه، چیزای دیگه‌ای هم عبور می‌کنن.

نفس ا/ت آهسته بیرون رفت.
+و فقط یه نفر زنده می‌مونه؟

تهیونگ نگاهشو ازش دزدید.

و همین بیشتر ترسوندش.

+تهیونگ…

صدای دختر این بار لرز داشت.

+اونایی که مُردن… تو کشتیشون؟

سکوت اتاق سنگین شد.

بارون پشت پنجره شدت گرفت.

و تهیونگ بعد از چند ثانیه خیلی آروم گفت:

_نه.

این «نه» از هر جواب دیگه‌ای ترسناک‌تر بود.

چون یعنی چیز بدتری وجود داشت.

ا/ت حس کرد معده‌ش گره خورده.

+پس چی کشتشون؟

تهیونگ مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد.

و برای اولین بار، ا/ت ترس واقعی رو توی چشمای یه شیطان دید.

_چیزایی که حتی جهنم هم ازشون می‌ترسه.

همون لحظه صدای ویبره‌ی گوشی ا/ت سکوت اتاقو شکست.

پیام از لوسی.

“ا/ت… در خونه رو تو زدی؟”

ا/ت اخم کرد.

+چی؟

پیام دوم بلافاصله اومد.

“چون یکی پشت دره… و میگه تویی.”

خون توی رگ‌های ا/ت یخ زد.

آروم سرشو بلند کرد سمت تهیونگ.

ولی تهیونگ دیگه لبخند نمی‌زد.

چشم‌های سیاهش خیره مونده بودن به در اتاق.

و صدای خیلی آرومی از گلویش بیرون اومد:

_اونا پیدامون کردن.

خب امروز ۲ پارت از این گذاشتم چون از عشق در تاریکی امروز نمیزارم 🙄
ببخشید ولی فردا انشالله ۲ پارت از عشق در تاریکی خواهی گذاشت 💋
خداحافسسس👋🏻
دیدگاه ها (۱۲)

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:13---همون شب دوباره رفت سراغ ک...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:12<< 3 ماه بعد >>بارون‌های پای...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت ۱۰

پارت ۱۳: عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط