یک جایی هم از عمر

یک جایی هم از عمـــر
از شیشه عقب ماشین به پشت سر نگاه می کنیم به آنهایی که ما را دوست داشتند و بی توجه به این دوست داشتن گازش را گرفتیم و رفتیم
به همه کسانی که حتی به آنها فرصت پاشیدن کاسه آبی به رسم بدرقه ندادیم و داغش را به دلشان گذاشتیم
نگاه می کنیم به چشمانی که تا رسیدنمان به پیچ سر کوچه ملتمسانه خیس شدند و ما خودمان را به ندیدن زدیم
دستان یخ کرده ای که سرگردان و مستاصل به نشانه خداحافظی به چپ و راست می رفتند و گاهی جلو و عقب؛ یعنی نرو، برگرد...

کاش می شد ترمـز کرد
از ماشین پیاده شد
به سمتشان رفت و گفت: عطسه کردم
صبـــر آمد
امـروز روز خوبی برای سفــر نیست ...
دیدگاه ها (۳)

زندگی همین است.تجربه‌ای با طعم خاص.هدایت یک کشتی در دریایی ط...

حسین حائریان :تمام ما انسان‌ها در زندگیمان، باید یک نفر را د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط