.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
تهیونگ نگاهش رو سمت چند کانتینر انتهای محوطه برد و گفت:
_ چند تا؟
سوهو فورا جواب داد:
_ سه تا.
_ اولی رو جابهجا کنید. دومی و سومی تا وقتی من نگفتم دست نزنید.
سوهو سر تکون داد:
_ باشه.
تهیونگ چند قدم جلو رفت و نگاهی به محوطه انداخت. چند نفر مشغول کار بودن و صدای بسته شدن درِ فلزی کانتینرها بین سکوت بندر میپیچید.
سوهو کنارش ایستاد و آروم گفت:
_ راستی... دربارهی اون موضوعی که گفتی، یه خبر دارم.
تهیونگ نگاهش رو سمتش چرخوند:
_ چی؟
سوهو مکث کوتاهی کرد:
_ دربارهی خانوادهت.
چهرهی تهیونگ درجا سردتر شد:
_ بعداً درباره اش حرف میزنیم.
سوهو با دیدن حالتش دیگه چیزی نگفت.
اما بعدا با یاد آوری چیزی نزدیک تر رفت و گفت:
_ میونت..با میا چطوره؟
تهیونگ با آوردن اسمش نگاهش رو سمتش چرخوند، لحظهای تو فکر رفت بعد با لحن بی تفاوتی لب زد:
_ مثل رفتاری که دو نفر با اجبار ازدواج کردن.
سوهو کمی تو فکر رفت:
_ یعنی بد؟
_ نه بد نه خوب...مثل قدم زدن تو صحرا، هر چقدر قدم برداری به جایی نمیرسی.
_ ولی شاید اگه با دقت و عمیق به انتهاش نگاه کنی به مقصدت برسی؟
نگاه تهیونگ کدر تر شد و با خیره شدن به زمین با کمی مکث جواب داد:
_ اگه در راه مقصدت غرق شن های روان بشی چی؟
سوهو لبخند گرمی زد و خیره به نیم رخ بی نقص دوستش با ملایمت لب زد:
_ اگه غرق شدی، شاید بد نباشه یه بار به جای جنگیدن با شنها، دستت رو سمت کسی دراز کنی.
تهیونگ بالاخره نگاهش رو از زمين برداشت و به لبخند سوهو زل زد.
_ بعضی وقتا واقعا میدونی کجا چی بگی!
سوهو نیشخند پر افتخاری زد و با دست به کمر شدن نگاه مغروری به دوستش انداخت:
_ ما اینیم دیگه!
ادامه دارد..
میدونستید با لایک و کامنت گذاشتن عمر شما افزایش میابد؟؟🌚🌚
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
تهیونگ نگاهش رو سمت چند کانتینر انتهای محوطه برد و گفت:
_ چند تا؟
سوهو فورا جواب داد:
_ سه تا.
_ اولی رو جابهجا کنید. دومی و سومی تا وقتی من نگفتم دست نزنید.
سوهو سر تکون داد:
_ باشه.
تهیونگ چند قدم جلو رفت و نگاهی به محوطه انداخت. چند نفر مشغول کار بودن و صدای بسته شدن درِ فلزی کانتینرها بین سکوت بندر میپیچید.
سوهو کنارش ایستاد و آروم گفت:
_ راستی... دربارهی اون موضوعی که گفتی، یه خبر دارم.
تهیونگ نگاهش رو سمتش چرخوند:
_ چی؟
سوهو مکث کوتاهی کرد:
_ دربارهی خانوادهت.
چهرهی تهیونگ درجا سردتر شد:
_ بعداً درباره اش حرف میزنیم.
سوهو با دیدن حالتش دیگه چیزی نگفت.
اما بعدا با یاد آوری چیزی نزدیک تر رفت و گفت:
_ میونت..با میا چطوره؟
تهیونگ با آوردن اسمش نگاهش رو سمتش چرخوند، لحظهای تو فکر رفت بعد با لحن بی تفاوتی لب زد:
_ مثل رفتاری که دو نفر با اجبار ازدواج کردن.
سوهو کمی تو فکر رفت:
_ یعنی بد؟
_ نه بد نه خوب...مثل قدم زدن تو صحرا، هر چقدر قدم برداری به جایی نمیرسی.
_ ولی شاید اگه با دقت و عمیق به انتهاش نگاه کنی به مقصدت برسی؟
نگاه تهیونگ کدر تر شد و با خیره شدن به زمین با کمی مکث جواب داد:
_ اگه در راه مقصدت غرق شن های روان بشی چی؟
سوهو لبخند گرمی زد و خیره به نیم رخ بی نقص دوستش با ملایمت لب زد:
_ اگه غرق شدی، شاید بد نباشه یه بار به جای جنگیدن با شنها، دستت رو سمت کسی دراز کنی.
تهیونگ بالاخره نگاهش رو از زمين برداشت و به لبخند سوهو زل زد.
_ بعضی وقتا واقعا میدونی کجا چی بگی!
سوهو نیشخند پر افتخاری زد و با دست به کمر شدن نگاه مغروری به دوستش انداخت:
_ ما اینیم دیگه!
ادامه دارد..
میدونستید با لایک و کامنت گذاشتن عمر شما افزایش میابد؟؟🌚🌚
- ۴۴۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط