گر تو پنداری که رازم بیتو پیدا نیست هست
گر تو پنداری که رازم بیتو پیدا نیست، هست
یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست، هست
یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار تو
چشم گوهر بار من هر شب چو دریا نیست، هست
ور تو را صورت همیبندد که از چشم و دلم
آب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست، هست
گر تو پنداری که بیوصل تو جان اندر تنم
مستمند و دردمند و ناشکیبا نیست، هست
ور تو پنداری که از جور و جفای روزگار
در دِماغ و طبع من سودا و صفرا نیست، هست
گر گمان تو چنان است ای صنم کز عشق تو
این بلاها بر من بیچاره تنها نیست، هست
این همه زشتی مکن کامروز را فردا بُود
ور تو گویی از پس امروز فردا نیست، هست
یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست، هست
یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار تو
چشم گوهر بار من هر شب چو دریا نیست، هست
ور تو را صورت همیبندد که از چشم و دلم
آب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست، هست
گر تو پنداری که بیوصل تو جان اندر تنم
مستمند و دردمند و ناشکیبا نیست، هست
ور تو پنداری که از جور و جفای روزگار
در دِماغ و طبع من سودا و صفرا نیست، هست
گر گمان تو چنان است ای صنم کز عشق تو
این بلاها بر من بیچاره تنها نیست، هست
این همه زشتی مکن کامروز را فردا بُود
ور تو گویی از پس امروز فردا نیست، هست
- ۵۶۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط