{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دو همین طور روزا میگذشت تا سه ماه تعطیلی شد منو خوا

قسمت دو: همین طور روزا میگذشت تا سه ماه تعطیلی شد منو خواهرم باهم صبحا میرفتیم ورزش و از اون جا میرفتیم هایپر باز میکردیم و خواهرم هیچ کار نمیکرد فقط میشست پای نت و من بدبخت جواب مشتری هارو میدادم تا
ساعت 12 که مامانم میومد یکسره دانلود میکردیم ازمغازه اینترنت داداشمو تموم میکردیم و درمیرفتیم
داداشمم یکسره به من میگفت اینترنتو تموم کردین میگفتم ها میگفت مرگ منم در میرفتم :/
یکسره میرفتم خونه ی دوستام مهمونی میگرفتیم منم که رقص کره ای یادشون میدادم دیوانه ام میکردن از ده تا حرکت یکی شو درست نمیرفتن :ا یادمه تولد دوستم بود که رقص طراحی کردم با دوتا از بهترین دوستام رفتیم (هییییییییییی من اون روزا رو میخوام)
تا اینکه یکی از معروف ترین هایپرتوی شهرستان اومد دقیقا کنارمون و مخ صاحب مغازه رو زد و ... ورشکست شدیم ...از این جا بدبختیامون شروع شد...
کپی ممنوع
دیدگاه ها (۵۲)

قسمت سه:بابامم که توی مغازش بخاطر تشناژش(نمیدونم درست نوشتم ...

قسمت چهار:اخلاقش عوض شده بود قرصاشو که میخورد (واییییییییییی...

قسمت اول :خوب میخوام زندگی نامه ی خودمو بنویسم امید وارم خوش...

سلام من اومدم از بیمارستان الان رسیدم :) خبری نیست فقط گفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط