{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم
میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم

بزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسم
بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم

برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم
که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم

نمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستم
دلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم

نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم
برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم

بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم
که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم
دیدگاه ها (۳)

گل شوی در باغ عشقم باغبانت می شوم در کویر داغ و سوزان سایبان...

قسم به حضرت چشمت گناه خواهم کردحریم قلب تو را قبله گاه خ...

امشب احساس غزل ، وقف نگاهت میکنمواژه ها را سرخوش از رخسارماه...

دوستت میدارم و نزد دلم دُردانه ایبی تو در تاریکی ام ، تو چلچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط